غریبانه

همزادکویرم تب باران دارم /درسینه دلی شکسته پنهان دارم/دردفترخاطرات من بنویسید/من هرچه که دارم ازشهیدان دارم

خدا خیلی دوستت دارم...
ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ اسفند ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: خدا

گفتم: خسته‌ام   
گفتی: لاتقنطوا من رحمة الله
     .:: از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/53) ::.

گفتم: هیشکی نمی‌دونه تو دلم چی می‌گذره
گفتی: ان الله یحول بین المرء و قلبه
     .:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::.


گفتم: غیر از تو کسی رو ندارم
گفتی: نحن اقرب الیه من حبل الورید
     .:: ما از رگ گردن به انسان نزدیک‌تریم (ق/16) ::.



گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش کردی!
گفتی: فاذکرونی اذکرکم
     .:: منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152) ::.



گفتم: تا کی باید صبر کرد؟
گفتی: و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا
     .:: تو چه می‌دونی! شاید موعدش نزدیک باشه (احزاب/63) ::.



گفتم: تو بزرگی و نزدیکت برای منِ کوچیک خیلی دوره! تا اون موقع چیکار کنم؟
گفتی: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله
     .:: کارایی که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کنه (یونس/109) ::.


گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچیک... یه اشاره‌ کنی تمومه!
گفتی: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم
     .:: شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.


گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل...  اصلا چطور دلت میاد؟   
گفتی: ان الله بالناس لرئوف رحیم
     .:: خدا نسبت به همه‌ی مردم - نسبت به همه - مهربونه (بقره/143) ::.


گفتم: دلم گرفته 
گفتی: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا
     .:: (مردم به چی دلخوش کردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا  شاد باشن (یونس/58) ::.


گفتم: اصلا بی‌خیال! توکلت علی الله   
گفتی: ان الله یحب المتوکلین
     .:: خدا اونایی رو که توکل می‌کنن دوست داره (آل عمران/159) ::.


گفتم: خیلی چاکریم!   
ولی این بار، انگار گفتی: حواست رو خوب جمع کن! یادت باشه که:

و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره
.:: بعضی از مردم خدا رو فقط به زبون عبادت می‌کنن. اگه خیری بهشون برسه، امن و آرامش پیدا می‌کنن و اگه بلایی سرشون بیاد تا امتحان شن، رو گردون میشن. خودشون تو دنیا و آخرت ضرر می‌کنن (حج/11) ::.


گفتم:...
دیگه چیزی برای گفتن نداشتم.

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم
گفتی: فانی قریب
     .:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.


گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش می‌شد بهت نزدیک شم
گفتی: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
     .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵) ::.

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لکم
     .:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.


گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی
گفتی: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه
     .:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/۹۰) ::.


گفتم: با این همه گناه... آخه چیکار می‌تونم بکنم؟     
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
     .:: مگه نمی‌دونید خداست که توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌کنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.


گفتم: دیگه روی توبه ندارم
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
     .:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳) ::.


گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
     .:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.


گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
     .:: به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.


گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌کنه؛ عاشق می‌شم! ...  توبه می‌کنم
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
     .:: خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.


ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک     
گفتی: الیس الله بکاف عبده
     .:: خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.


گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار می‌تونم بکنم؟
گفتی:

یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.

      

 


متفرقه ....
ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: متفرقه

متفرقه : اجتماعی

 

سلام به سرسبزی فضای سبز خیابان آزادی اصفهان! نههههههههه یادم نبود، دیگه فضای سبزی نمونده که سلام را باهاش شروع کنی. خطوط BRT؛اینست رمز نابودی فضای سبز مسیر دانش و دانشگاه . آخه دانشگاه اصفهان در همان خیابان آزادی است که این روزها فقط همین اسمش آزادی برایمان مانده وبس. بگذریم .... 

خطوط BRT که همون اتوبوس شهری باشه و قراره که مثل مترو تا 10 سال دیگه طول بکشه باعث شده تا فضای سبز بین دو طرف خیابونو از بین ببرند و جاش سنگ بکارند،که چی آدمیزاد دو پا سریعتر برسه به مقصد. آخه مگه همین اتوبوس های واحد بَده؟  هم ارزونه هم سریع می رسی. سریع تر از تاکسی!!!

حالا همه چی به کنار تغییر دادن ایستگاه های اتوبوس واحد هم یک مشکل دیگه. اینو دیگه نمیدونم چرا تغییر دادن. اصلا خوششون میاد مردمو اذیت کنن . اونم مردمی که درصد زیادیشون دانشجو هستندو می خوان ایستگاه دانشگاه پیاده شوند و زودتر به کلاسشون برسن . افسووووس که این امکان را هم از ما دانشجوهای مظلوم گرفتند. ایستگاه دانشگاه را حذف کردند و ایستگاه رو بردند وسط خیابون هزارجریب که هیچ اتوبوسی اونجا توقف نمیکنه به غیر اتوبوس های خط دانشگاه و خیابون آزادی. والا تا حالا که از آزادی فقط خیابونشو دیدم.از پیشرفتم خرابی و مزاحمت های شهرداری را با اون طرح های مینگیلش!!!!!!!

من نمیدونم چرا هر طرحی باید به نابودی طبیعت ختم شه. آخه بشر دو پا اگه اشرفی، پس چرا اینجوری می کنی با طبیعت. مگه این طبیعت واسه زنده بودن و زندگی کردن ما نیست پس چرا داری نابودش میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟ وااااااااااااااااااااای از دست این انسان های بیش.....

بگذریم کسی که به حرفای ما گوش نمیده یک عده اصلا حقوق میگیرن که مغزشون رو برای طرح های نابودی طبیعت کار بندازن چون کاری به غیر از این کار از دستشون بر نمیاد. (این روزها همه به سِمَت های بالاتر فکر میکنن شما چه طور؟!!!!!)

عاقبت روزی مردم فریادشون از دست این نابخردی ها و ظلم در میاد و خونشون به جوش میاد.

گرونی اجناس و بلیط های اتوبوس واحد که فقط 25 تومان با تاکسی فرق میکنه!!!! یعنی با تاکسی بری ارزون تر باهات در میاد تا اتوبوس های همیشه شلوغ .

دروغ های پی در پی مسئولین که کم کم برای مردم رو میشه. وعده های الکی.

اختلاس های نجومی مسئولین مدعی صداقت و .....

بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر                                بار دگر روزگار چون شکر آید

 


خدا....
ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: خدا

 

وقتی کاری انجام نمی شه، حتما خیری توش هست

وقتی مشکل پیش بیاد ، حتما حکمتی داره

وقتی کسی را از دست می دی ، حتما لیاقتت را نداشته

وقتی تو زندگیت ، زمین بخوری حتماً چیزی است که باید یاد بگیری

وقتی بیمار می شی ، حتماً جلوی یک اتفاق بدتر گرفته شده

وقتی دیگران بهت بدی می کنند ، حتماً وقتشه که تو خوب بودن خودتو نشون بدی

وقتی اتفاق بد یا مصیبتی برات پیش می یاد ، حتماً داری امتحان پس می دی

وقتی همه ی درها به روت بسته می شه حتماً خدا می خواد پاداش بزرگی بابت صبر و شکیبایی بهت بده

وقتی سختی پشت سختی می یاد ،حتماً وقتشه روحت متعالی بشه

وقتی دلت تنگ می شه ، حتماً وقتشه با خدای خودت تنها باشی

 


فریادها...
ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: دکتر شریعتی

فریادها مرده اند ، سکوت جاریست  ، تنهایی حاکم سرزمین بی کسی است

          میگویند خدا تنهاست 

  ما که خدا نیستیم

   چرا تنهاییم ...!!!  دکتر شریعتی

 


یه روز یه ترکه بود . . .
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ آبان ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

                          (( بسم رب المهدی ))

یه روز یه ترکه بود . . .

اسمش ستار خان بود، شاید هم باقر خان.
شجاع بود و نترس.
در دوران استبداد که نفس کشیدن هم جرم بود ، با کمک دیگر مبارزان ترک ، در برابر دیکتاتوری ایستاد
او برای مردم ایران ، آزادی می خواست
و در این راه ، زیست و مبارزه کرد و به تاریخ پیوست تا فرزندان این ملک ، طعم آزادی و مردمسالاری و رهایی از استبداد را بچشند.

یه روز یه رشتی بود . . .

اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی.
او می توانست از سرسبزی جنگل های شمال و از دریای آبی اش لذت ببرد و عمری را به خوشی و آرامش سپری کند
اما سرزمین اش را دوست داشت و مردمانش را
و برای همین در برابر ستم ایستاد
آنقدر که روزی سرش را از تنش جدا کردند.

   یه روز یه اصفهانی بود . . .

اسمش حسین خرازی
وقتی عراقی ها به کشورش حمله کردند ، جانش را برداشت و با خودش برد دم توپ و گلوله و خمپاره.
کارش شد دفاع از مردم سرزمینش ، از ناموس شان و از دین شان.
آنقدر جنگید و جنگید تا در یکی از روزهای آن جنگ بزرگ ، خونش بر زمین ریخت و خودش به آسمان رفت.

یه روز . . .

ترک و رشتی و فارس و کرد و لر و اصفهانی و عرب و ... !
تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند
و به صرافت شکستن قفل دوستی ما افتادند
و از آن پس "یه روز یه ... بود" را کردند جوک تا این ملت ، به جای حماسه های اقوام این سرزمین که به عشق همدیگر ، حتی جانشان را هم نثار کرده اند ،  به  "جوک ها " و "طعنه ها" و "تمسخرها" سرگرم باشند و چه قصه غم انگیزی...!

به امید فرج


دلنوشته های دکتر شریعتی ...
ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: دکتر شریعتی

متن زیر که گویا از دلنوشته های دکتر شریعتی است به نظر من که متن زیبا و درعین حال تاثیرگذاری است تا نظر شما چه باشد:

 مهربان باش مردم اغلب بی انصاف، بی منطق و خود محورند، ولی آن ها را ببخش.  اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند، ولی مهربان باش.  اگر موفق باشی دوستان دروغین و دشمنان حقیقی خواهی یافت، ولی موفق باش.  اگر شریف و درستکار باشی فریبت می دهند، ولی شریف و درستکار باش.  آنچه را در طول سالیان بنا نهاده ای شاید یک شبه ویران کنند، ولی سازنده باش.  اگر به شادمانی و آرامش دست یابی حسادت می کنند، ولی شادمان باش. نیکی های درونت را فراموش می کنند، ولی نیکوکار باش. بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد. و در نهایت می بینی هر آنچه هست همواره میان « تو و خداوند» است نه میان تو و مردم...


بال‌هایی برای پرواز...
ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: متفرقه

متفرقه:

مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده‌ای را به خود جلب می‌کرد. همه آرزوی تملک آن را داشتند.
بادیه‌نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد. حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد بادیه‌نشین تعویض کند.
باد‌یه‌نشین با خود فکر کرد: حالا که او حاضر نیست اسب خود را با تمام دارایی من معاوضه کند، با ید به فکر حیله‌ای باشم.
روزی خود را به شکل یک گدا درآورد و در حالی که تظاهر به بیماری می‌کرد، در حاشیه‌ی جاده‌ای دراز کشید. او می‌دانست که مرد با اسب خود از آنجا عبور می‌کند. همین اتفاق هم افتاد. مرد با دیدن آن گدای رنجور، سرشار از همدردی، از اسب خود پیاده شد. به طرف مرد بیمار و فقیر رفت و پیشنهاد کرد که او را نزدیک پزشک ببرد.
مرد گدا ناله‌کنان جواب داد: من فقیرتر از آن هستم که بتوانم راه بروم. روزهاست که چیزی نخورده‌ام. نمی‌توانم از جا بلند شوم. دیگر قدرت ندارم.
مرد به او کمک کرد که سوار اسب شود. به محض اینکه مرد گدا روی زین نشست، پاهای خود را به پهلوهای اسب زد و به سرعت دور شد.
مرد متوجه شد که گول بادیه‌نشین را خورده است. فریاد زد:
صبر کن! می‌خواهم چیزی به تو بگویم. بادیه‌نشین که کنجکاو شده بود، کمی دورتر ایستاد.
مرد گفت: تو اسب مرا دزدیدی. دیگر کاری از دست من برنمی‌آید، اما فقط کمی وجدان داشته باش و یک خواهش مرا برآورده کن. برای هیچ‌کس تعریف نکن که چگونه مرا گول زدی.
بادیه‌نشین تمسخرکنان فریاد زد: چرا باید این کار را انجام دهم؟
مرد گفت: چون ممکن است، زمانی بیمار درمانده‌ای کنار جاده‌ای افتاده باشد. اگر همه این جریان را بشنوند، دیگر کسی به او کمک نخواهد کرد.
بادیه‌نشین شرمنده شد. بازگشت و بدون اینکه حرفی بزند ، اسب اصیل را به صاحب واقعی آن پس داد ...

برگرفته از کتاب بال‌هایی برای پرواز
نوربرت لش لایتنر


پابرهنه....
ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شلمچه ، خاطرات طلائیه ، خاطرات

گردان پشت میدون مین رسیده و زمین گیر شده بود. چند نفر رفتند معبر باز کنند. او هم رفت، 15 ساله بود. چند قدم که رفت، برگشت. یعنی ترسیده؟! خب! ترس هم داشت! او اما، پوتین هایش را به یکی از بچه ها داد و گفت؛ تازه از گردان گرفتم، حیفه! بیت الماله!... پابرهنه رفت!... راستی 3هزار میلیارد تومن که اختلاص کردن چندتا پوتین میشه؟!»


← صفحه بعد