غریبانه

همزادکویرم تب باران دارم /درسینه دلی شکسته پنهان دارم/دردفترخاطرات من بنویسید/من هرچه که دارم ازشهیدان دارم

بعد 20 سال اومدی که چی؟؟؟
ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

ایستاده بود کنار دیوار انتهای سالن و گریه می کرد. دست گرفته بود روی صورتش و اشک می ریخت. نزدیک ترین کس به سلیم، مجتبی بود و حتی موقع شهادت کنارش بود ، جنازه اش را چند قدمی عقب هم آورده بود، امّا تیر خورده بود توی زانویش و نتوانسته بود سلیم را بیاورد عقب و همان شد که سلیم ماند توی آن منطقه و همان گلوله هم بود که باعث شد دیگر نتواند درست راه برود و درست بنشیند.

 

صدای مادر سلیم همه را می سوزاند؛ حیدر را که از دیشب تا صبح روی تابوت ها را محکم کرده بود و پرچم کشیده بود، الّا تابوت سلیم را و بسیجی ها را که تا صبح روی حیاط معراج و روی پشت بام نگهبانی داده بودند و همیشه به همین بهانه یعنی نگهبانی می آمدند توی معراج و شب تا صبح کنار شهدا می ماندند و نیمه شب همه شان را می شد گوشه گوشه ی سالن معراج، میان شهدا دید که سر بر سجده داشتند؛ یا قرآن می خواندند و یا ... 

حتا بچه های تفحّص هم حالا مثل همه اشک می ریختند. بندگان خدا تمام دل خوشی شان شاد کردن دل خانواده ی شهدا، به خصوص مادرهاشان بود؛ اما گریه ی مادر، دل سنگ را آب می کرد چه برسد به این جماعت که شده بودند مثل پرنده های سرگشته توی بیابان که دنبال پناهگاه می گشتند و حالا چه پناهگاهی بهتر از اینجا!؟

مادر داشت با پسرش حرف می زد و درد دل می کرد و همین همه را می سوزاند.

- چی شده سلیم، هان؟ بعد بیست سال اومدی که چی؟ اومدی دلمو بسوزونی؟

اومدی اشکمو ببینی؟ بین مادر، ببین دارم آب می شم پای این چند تکّه استخون؛ ببین دارم می میرم. »

بعد، گلایه اش را تمام کرد و لحن کلامش را عوض کرد.

- مادر؛ خوب شد اومدی. مادر فدات بشه، حالا دیگه می تونم با خیال راحت سرمو بزارم و بمیرم، خوب کردی اومدی، هر چند دیگه رفتنی ام... »


خاطرات طلائیه88....
ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: خاطرات طلائیه

 

طلائیه 

وقتی پاگذاشتم تو طلائیه ، وضو گرفتم و پابرهنه وارد سرزمین مقدس شهدا (به عبارتی کربلای خودمون) شدم .هنوز باورم نمیشد که اومدم طلائیه. ناخودآگاه اشکم جاری شد و شروع کردم به حرف زدن با شهدا، تا رسیدیم به سه راهیه شهادت.واقعا شرمنده شدم از اینکه با همه ی بدی هام شهدا دعوتم کردن جائیکه ، هر کسی رو دعوت نمی کنند.

این اولین سفر زیارتی بود که با تمام وجودم درکش کردم،اولین سفری که توش به تنها چیزی که فکر نمی کردم دنیا و مادیات بود، اولین سفری که توش یه دنیا آرامش گرفتم ، اولین سفری  که قشنگترین و پاک ترین اشکامو اونجا ریختم و  اولین سفری که موقعه برگشتن دلمو جا گذاشتم و هنوز که هنوزه دلم اونجاست.

من تو طلائیه با تمام وجود این آیه را حس کردم ( و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا : جائیکه خدا در قرآن می فرماید: فکر نکنید کسانی که در راه من کشته شدند ، مرده اند ، بلکه اونها زنده اند)

وقتی برگشتم یه بغض گنده گلومو گرفته بود ،وقتی برنامه های راهیان نور رو می دیدم بغضم می ترکید.حس می کردم یه چیزی جا گذاشتم،نمیدونم انگار یه چیزی گم کرده بودم، دلم تنگ شده بود واسه" شهدا،شلمچه ، طلائیه ، اروند ..." ، بی تاب بودم. فقط خدا خدا می کنم شهدا دعوتم کنن واسه عرفه مهمونشون باشم.

تنها یادگاری که از سفرم دارم، یه  چفیه ست که اونجا گردنم بودو زدم به دیوار اتاقم، یه کم خاک که از طلائیه آوردم ، یه دل مملو از عشق شهدا و یه مشت خاطره.اینا چیزائیه که آرومم می کنه و واسم ارزش داره. 

خدایا  !دیر رسیده ام ، اما می خواهم بایستم

خدایا ! خودت گفتی که هر کسی  را بیشتر دوست داشته باشی به او درد می دهی ، من آماده ام.

یکی قطره باران ز ابری چکید، خجل شد چو پهنای دریا بدید ، که جائیکه او هست من کیستم ، گر او هست حقا که من نیستم، هر که هستم و هر کجا ، خاکه راهم

اینجا بود که فهمیدم مردان خدائی هنوز هستند.

 آقایه احمدیان ، آقای نریمانی و ... امثال شما

از خدا می خواهم  که انشالا راهه شهدا رو تا آخر ادامه بدید.

                                 یا حق


او جنگید...من تماشا کردم...وتو...
ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

او جنگید.. من تماشا کردم .. و تو فرار کردی.

 

او به اروند زد .. من توی کم عمق استخر شنا کردم .. و تو با

 اسکی روی آب مزاحم خواب ماهیها شدی.

 

او ژ3 دست گرفت .. من با تفنگ ساچمه ای پسر خاله ام حال

 کردم ..  و تو با تفنگ شکاری ات به شکار بلدرچین رفتی.

 

او مین گوجه ای خنثی کرد .. من با گوجه سبز پینگ پنگ بازی

 کردم .. و تو بازی گلف را بردی.

 

او با صدای آهنگران بزرگ شد .. من در حمام با صدای خودم

 صفا کردم .. و تو جدیدترین RAPها را زمزمه کردی.

 

او عکس چمران رو قاب گرفت .. من عکس گربه های ملوس رو

 از حاشیه ناصر خسرو خریدم .. و تو Play  Boy خود را ورق

 زدی.

او در فکه تشنگی کشید .. من نی رو تو شکم ساندیس فرو

کردم .. و تو لیمو ترش را در ماء شعیر فشار دادی.

 

او زخمی شد .. من نزدیک بود دلم بسوزد .. و تو جای نیش

 پشه را خاراندی.

 

او شیمیایی شد .. من سرما خوردم .. و تو گلویت را صاف

کردی.

او لباس بیمارستان پوشید .. من جلو آینه پیراهن تازه ام را نگاه

 کردم .. و تو به دنبال مایو امریکایی میدان محسنی را زیر پا

گذاشتی.

او به اتاق عمل رفت .. من به اتاق پذیرایی رفتم .. تو به اتاق

 بازرگانی رفتی که شیر خشک وارد کنی.

او شهید شد .. من خواب ظهرم رو از دست دادم .. و تو دمر

روی تخت افتادی.

او به اقیانوسی از نور افتاد .. من زیر چراغ مدادی به تماشای

 ویترین ایستادم .. و تو مه شکن بنزت را در تونل کندوان روشن

 کردی.

او هنوز یک آرزوی بزرگ است .. من . . . ..و تو؟

  


شهید صیاد شیرازی
ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:
صیاد

روزهای آخر عمر و لحظه ترور شهید صیاد به روایت خانواده؛

پیش گویی شهید صیاد درباره شهادت خود

  
آخرین بار گفت: «نه خانم، من می دانم همین روزها شهید می شوم. خواب دیده‌ام که یکی از دوستان شهیدم آمده و دست مرا گرفته که با خودش ببرد. من همه‌اش به تو نگاه می‌کردم، به بچه‌ها. شماها گریه می‌کردید و من نمی‌توانستم بروم. خانم، شما باید راضی باشید که من شهید بشوم.»

 

 ساده زیستی و مردمی بودن و در عین حال، روحیه عارفانه داشتن در شهید صیاد جمع شده بود. اینها موجب می شد ایشان از طرفی حاضر به داشتن محافظ نشود و از مرگ نهراسد و از طرفی دیگر آرزوی شهادت کند و حتی پیشاپیش نسبت به وقوع آن خبر بدهد. طبعاً خانواده ایشان بیش از هر کس دیگری با مسائل فوق، رو به رو بوده اند.
به مناسبت 21 فروردین، سالروز شهادت این عارف مجاهد، بخشی از سخنان پسر ارشد شهید صیاد و همسر ایشان را راجع به روزهای آخر زندگی این شهید گرانقدر و ماوقع روز شهادت ایشان بازخوانی می نماییم:

 
مهدی صیاد شیرازی: «تا آنجایی که یادم هست، پدر طبق معمول، ساعت6:30 آماده رفتن شدند. من و برادر کوچک ترم محمد همراه ایشان به مدرسه می رفتیم. این برنامه ای بود که هر روز صبح اجرا می کردند و تمایل داشتند حتی المقدور، خودشان ما را به مدرسه ببرند.
آن روز هم می خواستیم برویم، من در را باز کردم و ایشان هم ماشین را از محل پارکینگ بیرون آوردند. در این فاصله دیدم که یک شخصی با لباس رفتگری دارد به سوی ایشان می آید. یک جارویی دستش بود و ماسک هم زده بود. نزدیک شد و معلوم بود که کاری دارد. 
شروع کرد به جارو کردن و کوچه هم خلوت و ساکت بود. من سنم کم بود و نسبت به این مسئله زیاد حساسیت نشان ندادم. دیدم که... دیدم که نامه ای را آورد و به پدرم داد. پدرم هم شیشه ماشین را پایین کشیدند که نامه را بگیرند. در این فاصله، آن فرد، اسلحه ای راکه داخل لباسش جاسازی کرده بود، بیرون کشید و چهار گلوله به سر پدرم شلیک کرد.
... در آن مقطع زمانی و به ویژه در لحظه شهادت، خودشان رانندگی می کردند. ایشان خصوصیتی که داشتند این بود که مردمی بودند و سعی می کردند به کسی زحمت ندهند. هم خودشان رانندگی می کردند و هم از محافظ استفاده نمی کردند.
یادم هست کسانی هم این حرف را به ایشان می زدند و ایشان جواب می دادند که محافظ هم بنده ی خداست. تا آنجا که می توانستند سعی می کردند کسی را به زحمت و خطر نیاندازند؛ ضمن اینکه مسئله حفاظت ایشان، برای خانواده شان هم محدودیت هایی را ایجاد می کرد و هر جایی می رفتند، باید با یک گروهی می رفتند، ولی با نبودن محافظ، می توانستند با خانواده باشند.
ایشان از این چیزها ترسی نداشتند و به عنوان یک شخصیت نظامی که آموزش های دفاعی این چنینی رادیده بود، همواره اسلحه ای داشتند و در لحظه شهادت هم سلاح داشتند، ولی شهادت به این شکل، کمی غافلگیرانه بود. نه خودشان توانستند کاری کنند نه بنده که همراهشان بودم. در واقع [این نحو ترور] سوءاستفاده از اعتماد متواضعانه ایشان بود.»
(شاهد یاران، شماره ویژه شهیدصیاد شیرازی، صفحه 79)


***

همسر شهید: «هر روز صبح تا جلوی در می رفتم و بدرقه اش می کردم و راهش می انداختم.آن روز صبح سرگرم کاری بودم. علی [شهید صیاد] آمده و من را صدا کرده بود که : "حاج خانم، من دارم می روم"، ولی من نشنیده بودم. 
سرگرم کار خودم بودم که دیدم صدایی آمد، نه خیلی بلند. فکر کردم باز هم بچه ها توی کوچه ترقه انداخته اند. محل نگذاشتم. یکدفعه دیدم مهدی بدو آمد توی خانه. توی سرش می کوبد و گریه می کند. با گریه و التماس گفت: «مامان، تو را به خدا بیا. بابا را کشتند.» 
تا برسم جلوی در، دو بار خوردم زمین. آمدم دیدم خیلی آرام پشت فرمان نشسته، سرش افتاده روی شانه اش. انگار خواب باشد، سرو صورت و لباس هایش غرق خون بود، شیشه ماشین هم خرد شده بود. خواستم جیغ بکشم، ولی صدایم در نیامد. 
دویدم در خانه همسایه طبقه بالایمان. آنها رفتند علی را برداشتند و بردند بیمارستان. من هم آمدم نشستم پای تلفن. اصلاً نمی فهمیدم کجا را باید بگیرم. به هر که و هر کجا که میشناختم، زنگ زدم، ولی کسی گوشی را بر نمی داشت، انگار همه خواب بودند. دوباره دویدم دم در. کسی نبود. علی را برده بودند. فقط جلوی در خانه روی زمین خون ریخته بود، خون علی.
 قبل از شهادتش بارها و بارها به من گفته بود برای شهادت من دعا کن، ولی آن روزهای آخر خیلی جدی تر این حرف را می زد. من ناراحت می شدم. می گفتم: "حرف دیگری پیدا نمی کنید بگویید؟"
آخرین بار گفت: "نه خانم، من می دانم همین روزها شهید می شوم. خواب دیده ام که یکی از دوستان شهیدم آمده و دست مرا گرفته که با خودش ببرد. من همه اش به تو نگاه می کردم، به بچه ها. شماها گریه می کردید و من نمی توانستم بروم. خانم، شما باید راضی باشید که من شهید بشوم."
انگار داشتند جانم را از توی بدنم می کشیدند بیرون. مستأصل نگاهش کردم. گفت: "خانم! شما را به خدا رضایت بدهید." ساکت بودم. گفت: "خانم شما را به فاطمه زهرا (س) قسم، بگویید که راضی هستید." 
ساکت بودم. اشک تا پشت پلک هایم آمده بود، اما نمی ریخت. گفت: "عفت؟" یکدفعه قلبم آرام شد. گفتم: "باشد.من راضی ام."
یک هفته بعد علی شهید شد.»
(شاهد یاران، شماره ویژه شهیدصیاد شیرازی، صفحه 78)
   
شبکه ایران-گروه تاریخ

آقا این جمعه هم نیامدی...
ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

مهدی

آقا این جمعه هم نیامدی....

 هر شب به دل غمزده ،غوغای تو دارم

                                                       نقشی به دل از قامت رعنای تو دارم

            غائب ز نظر باشی و در قلب هویدا

                                                              از دیده ی دل ،دیده به بالای تو دارم

            نادیده مجسّم شده ای،در بر چشمم

                                                              آن سان که نظر، بر رخ زیبای تو دارم

             گر جلوه کنی یا نکنی، حکم تو باشد

                                                             امّا چه کنم ، میل تماشای تو دارم

              ای یوسف زهراء ، سرِ بازار محبّت

                                                            با رشته کلافی سر سودای تو دارم

                مپسند که نادیده جمال تو بمیرم

                                                            این مسئلت از درگه والای تو دارم 

مهدی فاطمه

این جمعه هم نشستم به رهت

نگاه خسته ام را دوختم به افق

نیامدی ! می دانم که نیامدی

اما می نشینم .. همیشه و همه جا منتظرم

آقا ...

تمام جمعه ها را می نشینم

تا روزی از کرانه های امید

ترنم حضورت

مبارک قدومت بر چشمانم نهی

آقا جانانه منتظریم

منتظر ظهورت


 
ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

 


نیایش
ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

دلتنگی نیایش با خدا

 

    
خدایا راهی نمی بینم و آینده پنهان است

اما مهم نیست ، همین کافی ست 
نیاش
که تو همه چیز را می بینی و من تو را 

خدایا در این دنیا،پیوسته در معرض نابودی ، هلاکت و مرگ هستم 

در دل می گویم:

خدا یا تو به خاطر بندگانت معجزات بی شماری می کنی،

پس به نجات من هم بیا 

مرا موهبت آن بخش 

که در تو زندگی کنم 

پیش بروم و نفس گسیخته را بکشم 

مباد که از یاد ببرم 

تو پناه و آسایش من هستی 

با دستی دامن تو را می گیرم 

و با دست دیگر به تهیدستان و درد مندان یاری می رسانم

مرا در اوقات تنهایی و نیازمندی تنها مگذار 

ای رحیم و بخشنده

مرا دریاب!

 


توکه یک عمر نوشتی(( تو کجایی ))تو کجایی..؟
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: تو که یک عمر نوشتی تو

مثل هر بار برای تو نوشتم:

دل من خون شد ازین غم، تو کجایی؟
و ای کاش که این جمعه بیایی!
دل من تاب ندارد،
"همه گویند به انگشت اشاره، مگر این عاشق دلسوخته ارباب ندارد؟ ... تو کجایی؟ تو کجایی...»

و تو انگار به قلبم بنویسی:
که چرا هیچ نگویند
مگر این رهبر دلسوز، طرفدار ندارد، که غریب است؟

و عجیب است

که پس از قرن و هزاره

هنوزم که هنوز است

دو چشمش

به راه است

و مگر سیصد و اندی نفر از شیفتگانش

زیاد است

که گویند
به اندازه یک « بدر » علمدار ندارد!

و گویند چرا این همه مشتاق، ولی او سپهش یار ندارد!

تو خودت! مدعی دوستی و مهر شدیدی!
که به هر شعر جدیدی،
ز هجران و غمم ناله سرایی، تو کجایی؟

تو که یک عمر سرودی «تو کجایی؟» تو کجایی؟

باز گویی که مگر کاستی ای بُد ز امامت،
ز هدایت،
ز محبت،
ز غمخوارگی و مهر و عطوفت

تو پنداشته ای هیچ کسی دل نگران تو نبوده؟
چه کسی قلب تو را سوی خدای تو کشانده؟
چه کسی در پی هر غصه ی تو اشک چکانده؟
چه کسی دست تو را در پس هر رنج گرفته؟
چه کسی راه به روی تو گشوده؟


چه خطرها به دعایم ز کنار تو گذر کرد،
چه زمان ها  که تو غافل شدی و یار به قلب تو نظر کرد...

و تو با چشم و دل بسته فقط گفتی کجایی!؟
و ای کاش بیایی!

****
هر زمان خواهش دل با  نظر یار یکی بود، تو بودی ...
هر زمان بود تفاوت، تو رفتی، تو نماندی.
خواهش نفس شده یار و خدایت،
و همین است که تاثیر نبخشند به دعایت،
و به افاق نبردند صدایت،
و غریب است امامت.

من که هستم،
تو کجایی؟
تو خودت! کاش بیایی.
به خودت کاش بیایی.
***


باز امشب هوس گریه پنهان دارم
ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: باز امشب ، گریه پنهان ، شهید زارعی

باز امشب هوس گریه پنهان دارم
میل شبگردی در کوچه باران دارم
کسی از دور به آواز مرا می‏خواند
از دل این شب پر راز مرا می‏خواند
راهی میکده گمشده رندانم
من که چون رازِ دلِ می‏زدگان عریانم
باید از خود بروم تا که به او باز آیم
مست تا بر سر آن راز مگو باز آیم
ابر پوشانده در مخفی آن میخانه
پشت در باغ و بهار است و می‏و افسانه
خِرَد خُرد همان به که مسخّر باشد
عقل کوچکتر از آن است که رهبر باشد

... باز امشب هوس گریه پنهان دارم
میل شبگردی در کوچه باران دارم
حال من حال نماز است و دو دستم خالی
راه من راه دراز است و دو دستم خالی
شب و باران و نماز است و صفا پیدا نیست
کدخدایان همه هستند و خدا اینجا نیست
امشب از خود به در آییم و صفایی بکنیم
دست اخلاص برآریم و دعایی بکنیم
پیش از این راه صفا این همه دشوار نبود
بین میخانه و ما این همه دیوار نبود
کاخ با کوخ؟ چه می‏بینم؟ یاران، یاران!
این قصوری‏ست که از ماست نه از هشیاران
آی خورشید، برادر! نفسی با من باش
ظلمات است برآ در نفسم روشن باش
از سر مهر برآ و نظری در من کن
حال و روز من و این طایفه را روشن کن
بگذارید که فتوا بدهم تضمینی
کفر محض است گر از قصر برآید دینی
تیغ و اسب است که پوسیده به میدان، یارب
کاخها سبز شد از خون شهیدان یارب
آی مؤمن به کجا؟ دین تو اینجا مانده‏ست
پشت دیوار در قصر خدا جا مانده‏ست
حق نه این است که با قصرنشینان باشیم
وای بر ما اگر از زمره ایشان باشیم
حق در این است که تیغ علوی برگیریم
رخصت از شیر خدا، فاتح خیبر گیریم
* * *
خون چکد تازه و گرم از زره پولادم
از دهانهای زره می‏شنوی فریادم
نسل در نسل ز اعماق قرون آمده‏ایم
دشت در دشت به سودای جنون آمده‏ایم
چار آیینه ببندید که اینجا هیجاست
چار آیینه جاوید که ابلیس اینجاست
خوان هشتم صفت خوان زر و تلبیس‏ست
رزمگاه ابد تهمتن و ابلیس است
چشم بی‏معرفت ماست که روشن شده است
یا شغاد است که همرزم تهمتن شده است
آی! در بین من و ما، من و ما پنهانند
زره از پشت ببندید که نامردانند
...
باز امشب هوس گریه پنهان دارم
میل شبگردی در کوچه باران دارم
مردم آن به که مرا مست و غزلخوان بینند
اشک در چشم من است و همه باران بینند
حال من حال نماز است و نماز اینجا نیست
شوق دیدار مرا سوخت و او پیدا نیست
بگذارید نسیمی بوزد بر جانم
تا که از جامه خاکی بکند عریانم
دستها در ملکوت و بدنم بر خاک است
ظاهر آلوده‏ام اما دل و جانم پاک است
شب و باران و نماز است و هم‏آواز قنوت
باقی مثنوی‏ام را بسرایم به سکوت . . .

شعر از شهید زارعی


در انتظار روی تو
ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: در انتظار رو ی تو

در انتظار روی تو

 

آقای من هر صبح و شام در انتظاریم

بدون تو، نه روزهای ما چنان که باید روشن‌اند

 و نه شب‌های ما چنان که باید، آرام...

بدون تو، نه صدای آیه‌ها چنان که باید طنین انداز است

و نه نور دیده ها چنان که باید، درخشان...

بدون تو، فریاد پابرهنه‌ها، همان مظلومان همیشه‌ی تاریخ،

 در گلوها فرومانده

و صدای ناله ها در چاه‌ها رسوب کرده

نه پشت پرچین باغ زراندوزان، بوی خوش نرگس می پیچد؛

نه در دالان هزارتوی کاخ زورمندان، خبری از عدالت است...

حکایت مردانی  که از عدالت حرف می زنند

 و سیلی می‌خورند، هم چنان باقی است...

و قدم نامردانی که درمعرکه ی فتنه،

 پشت، به امام ومولای خود می کنند

درزمین کماکان پایداروماندنی است...

اما دل‌های مستمند و چشم‌های مسکین

هم چنان به نور امید تو زنده‌است

و به وعده حقیقی خدایی که ولی‌اش را روزی خواهد فرستاد

و زمین را به صاحبانش باز خواهد ستاند...

اللّهُمَّ اکْشِفْ هذِهِ الْغُمَّةَ عَنْ هذِهِ الْأُمَّةِ بِحُضُورِهِ،

 وَ عَجِّلْ لَنا ظُهُورَهُ، إِنَّهُمْ یَرَوْنَهُ بَعیداً وَ نَراهُ قَریباً...

آقای من بی تو دلـم قرارنمی گیرد!!

از فغان بی تو سپنـدوار زکـف داده ام عنان بی تو

ز تلـخ کـامی دوران نشـد دلـم فارغ زجام عشق

لبی تر نکرد جان بی تو.

چون آسمان مه آلوده ام زتنگ دلی

پر است سینه ام ز اندوه گران بی تو

نسیم صبح نمی آورد ترانه ی شوق

 سـر بـهـار نـدارنـد بـلبـلـان بی تـو

لب از حکایت شب های تار می بندم

 اگر امان دهدم چشم خون فشان بی تو

چو شمع کشته، ندارم شراره ای به زبان

 نمی زند سخنم آتشی به جان بی تو

ز بی دلی وخموشی چون نقش تصویرم

 نمی گشایدم ازبی خودی زبان بی تو

از آن زمان که فروزان شدم ز پرتو عشق

چو ذره ام به تکاپوی جاودان بی تو

عقیق صبر به زیر زبان تشنه نهم

 چو یادم آید ازآن شکرین دهان بی تو

گزاره ی غم دل را مگرکنم چو امین

 جدا  زخلق به محراب جمکران بی تو


نجوای یک شهید....
ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: نجوای شهید

شهید

ما هشت سال فقط دفاع کردیم، ما مظلوم بودیم، چون اسلام مظلوم است، دشمنان اسلام به ما زخم نمی زدند بلکه به اسلام زخم می زدند و تنها سلاح مؤثر در برابر این دشمنان بی خدا فقط خدا بود. ما قوی بودیم و دشمن ضعیف؛ ما مظلوم بودیم و دشمن ظالم، در غربت جنگیدیم. اما با سلاح ایمان، ایستادگی کردیم و ماندیم. نتوانستند در مقابلمان تاب بیاورند، تسلیم خدای ما شدند.آنها پیشرفته ترین سلاح ها را می آوردند و سلاح ما اشک هایمان بود و... آنقدر خدا خدا کردیم که حتی زمینی که روی آن گام برمی داشتیم ، اشک می ریختیم و نماز می خواندیم هم بوی خدا گرفت و مقدس شد. ما رودخانه ی وحشی اروند را رام کردیم، گرمای سوزان جنوب در مقابل اراده مان کم آورد. دستان خدا همه جا با ما بود، ما در آغوش خدا بودیم ، ما با خدا همه چیز داشتیم و دشمن ما گمان می کرد همه چیز دارد؛ او فقیر و حقیر بود. ما پیروز شدیم چون اسلام پیروز شد، چون خدا خواست ما پیروز شویم. و چه نادانند آنانکه خیال می کنند ما مُرده ایم؛ ما زنده ایم، خدا وعده داده بود ما را زنده نگه می دارد واینجا در بهشتش، میزبان ملایکش هستیم. ما زنده ایم و هنوز مانده ایم. ما هنوز هم خدا را داریم، ما قدمی به سوی خدا برداشتیم و خدا ما به عرشش رسانید، ما آنقدر بزرگ شدیم که دیگر این زمین خاکی برایمان کوچک بود، خدا خواست سرزمینهایی که خون ما در آنها ریخته شده؛ مقدس شود، چون حتی ذره های خاک هم بوی خدا می داد؛همچون وجود ما. شلمچه، طلائیه، چزابه، فکه، دوکوهه و... نشانی های بهشت اند و خدا نردبانی از این سرزمین ها به پاس دوستی اش با ما، به سمت بهشت قرارداده است برای شما. ما و فرشتگان به شما سلام می کنیم، هرچند بیشتر شما ما را نمی بینید، ما دعایتان می کنیم، ما از خدا می خواهیم که کمکتان کند. اکثر شما غریبه شده اید؛ نمی دانم چرا؟! وقتی به  شهرها ، محله ها وخانه هایتان هم سر می زنیم باز خیلی ها را نمی شناسیم، کسی هم ما را نمی بیند. برخی سیاهند و برخی رنگی، شیطان با اعتماد به نفس در خیابان ها قدم برمی دارد. دستتان را می گیریم می آوریم نزدیک بهشت، بوی بهشت شیطان را می ترساند، وقتی بوی بهشت بدهید آنوقت برای شیطان غریبه می شوید. کاش این بوی خدا را نگه دارید تا شیطان شما را نشناسد. مراقبش باشید! سوگند خورده ما را گمراه کند. لباس رزم با شیطان را بپوشید، ما برایتان دعا می کنیم، برایتان در بهشت جا گرفته ایم . نکند بهشتتان را به شیطان بفروشید. خیلی ها با ما بودند و حالا سفیران شیطان شده اند. پیش ما بیایید، ما دوستتان داریم؛ وقتی وارد سرزمین مقدس شدید فاخلع نعلیک،کفشهایتان را درآورید. چون به قدمگاه فرشتگان وارد می شوید و فرشتگان لطیفند و از گناه ما زود زخم برمی دارند. مراقب فرشته ها باشید! مراقب خودتان باشید! ما نگران شما هستیم، برایتان دعا می کنیم همیشه بوی خدا بدهید...

برگرفته از سایت یا مهدی


تصاویری از شلمچه
ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شلمچه

شَلمچه 3

 

شلمچه1

شلمچه 5

 

شلمچه6

 

شلمچه7

 

َشلمچه8

 

تصاویری از شلمچه...کربلای ایران

شلمچه2


آرزو میکنم
ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: آرزو میکنم

آرزو می کنم درین سفر  

تنها به یاد تو باشم  

تنها روایتگرم تو باشی  

  

تو و آنهایی که رنگ تو را گرفتند؛ صبغة الله... 

 شلمچه

نیت کرده ام درین سفر بیشتر فکر کنم  

کمی نگرانم از چشم و گوشی که به دید نی ها و شنیدنی های سطحی عادت کرده  

می خواهم چشم و گوش و دلم را بسپارم به صاحب اصلی اش تا ببیند و بشنود و درک کند اصل را    

دستانم را بگیر تا این رفتن و آمدن ها   

برای تو باشد   

به سوی تو باشد    

---------------------- 

 

اگر همه ی دنیا دست من نیست،    

همه ی قلبم که دست من است ...    

کاش آنقدر پاکش کنم    

آنقدر مطیعش کنم، شیعه اش کنم،    

 

کاش آنقدر لایقش کنم،  

  

که در آن ظهور کنی موعودم!   

 

------------------------------------------    

یعنی به اندازه یک نفر هم نمی توانم از غریبی ات کم کنم؟  

چقدر بخیلی تو ای نفس  

چقدر خائنی تو ای نفس 

  

چقدر غریبی ای امام منتظر  

حتی در دل منتظرانت هم غریبی

 

 

                    اللهم عجل لولیک الفرج


نمیدانم....
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

 

 

 

 

پس از مرگم نمی دانم چه خواهد شد! نمی خواهم بدانم کوزه

 گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت! ولی بسیار مشتاقم که

 از خاک گلویم سوتکی سازد! گلویم سوتکی باشد به دست

کودکی گستاخ و بازیگوش و او یک ریز و پی در پی دم

گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان را

 آشفته و آشفته تر سازد! تابدین سان بشکند در من سکوت

 مرگبارم را.


اشعار صفایی حائری
ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: صفایی حائری

  انتظار

 

 

 

نمی طپد

 

نمی زند، قلب امید و زندگى

 

نبض امید، خفته است

 

به زندگى امید نیست،

در این فضاى مرگبار

در این فضاى تنگ و تار

 که انتظار می کشد، طلوع یک ستاره را...

 

ستاره ها!! 

تو اى بزرگ تر ستاره ام، طلوع کن.

 

 

 ببین سیاهى آشناى ماست

ببین همیشه هر غروب،

به روى بام آرزو،

در انتظار، دیدنت چقدر، رنج می برم.

 

به هر طرف، نگاه می کنم.

 

به این سیاه آسمان بی ستاره هم...

 

ستاره ها!!!

 

تو، این بزرگ تر ستاره ام،طلوع کن

 

 تو،سرمه ى حقیقتى،

به روى پلک چشم من 

 

تو، چشمه سار زندگى،

میان شوره زار مرگ،

ببین دست هاى زندگى، کشیده شکل مرگ را،

ببین شکل زندگى،چگونه مسخ میشود

در این فضاى مرگبار

در این فضاى تنگ و تار...

 

 که انتظار میکشد، طلوع یک ستاره را....

 


شهید باکری
ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شهید باکری ، خاطرات ، عروسی

باکریعروسی

روز عقد کنانشان مرتب و تمیز لباس پوشید، لباس سپاه. فقط پوتین هایش کمی خاکی بود. معمولا لباس نو نمیپوشید . اما همیشه تمیز و مرتب بود . یک پارچه سفید هم می انداخت گردنش. یک بار پرسیدم:<این چیه؟>>گفت:<<نمی خواهم یقه ی لباسم کثیف شود.>>

هدیه های عروسیشان را که جمع کردند، بردند مغازه ای که لوازم منزل میفروخت. همه را دادند و ده پانزده تا کلمن برای جبهه گرفتند...

برگرفته از کتاب خاطرات

 


ماهمان چهار تا استخون و پلاکیم.....
ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: چهارتا استخون وپلاک

ما همون چهارتا استخون و یه پلاکیم...

و  در حین جدیت خیلی شوخ‌طبع بود تا جایی که من دیگه نمی‌تونستم فرق شوخی جدیش  را تشخیص بدمم قیافش شوخ‌طبعی را نشون می‌داد


 آخری که با هم بودیم، از بیرون که اومدم خونه، گفتم: بابا جون این بار که بری کی برمی‌گردی  یادمه روز زود یا دیر خندید و گفت: خیلی دیر نیست . گفتم: چقدر طول می‌کشه
.

 
گفت زیاد نیست. یه نگاهی به دور و برش کرد و دخترعموی دو ساله اش: را که اون شب مهمونمون بود نشون داد و گفت: عروسی زهرا خانم برمی‌گردم این حرف وکه زد دلم ریخت اما بازم گذاشتم  سر شوخی‌هاش
.

اما این بار شوخی نمی‌کرد رفت و بعد از هجده سال دقیقاً دو روز قبل عروسی دختر عمویش بود که از طرف معراج شهدا خونمون زنگ زدن و گفتن که جنازش پیدا شده ، من و مادرش خوشحال بودیم اما از یه طرفی اگه بی‌خبر می‌رفتیم خان دادش ناراحت می‌شد سوروسات عروسی زهرا خانم هم به راه بود نمی توانستیم شادی اونها را بهم بزنیم و ، مادرش گفت: بالاخره که چی باید یه جوری خان دادش را مطلع کنیم. بعد بریم، که ناراحت نشن. رفتیم خونشون تا اونجا مدام ذکر می‌گفتیم و صلوات می‌فرستادیم که ناراحت نشن. خوشبختانه وقتی به برادرم گفتم که علی داره میاد خوشحال شد اما بعد که گفتم: شهید شده و جنازش را دارن میارن زهر ا خانم که شب عروسیش با اومدن پسر عموش یکی شده بود خیلی ناراحت شد و گفت: چرا عروسی من به خاطر چهار تا استخوان و یه پلاک عقب بیفته. زن داداشم گفت: حالا نمیشه بعد از عروسی بریم سراغ مرده ها........


مادر علی که ناراحت شده بود اما به روی خودش نمی‌آورد، گفت: باشه ما می‌ریم معراج شهدا علی را تحویل می‌گیریم بعد میایم عروسی زهرا خانم



اما هنوز زهرا دلخور بود و میگفت:آخه چها تا استخوان اونم بعد از سالها چه ارزشی داره که عروسی من بخواد به خاطرش بهم بخوره شب عروسی همین کارو کردیم......


چهار روز بعد از عروسی یه روز ساعت پنج صبح بود داشت ، اذان می‌گفت: که در خونه را زدن با تعجب این موقع از صبح کیه در می‌زنه یا اینکه خدای ناکرده اتفاق بدی افتاده رفتم در را باز کردم دیدم زهرا دختر برادرم با چشمای پر اشک و گریه‌کنان پشت دره. سلام عمو . علیک السلام عموجون. چی شده چرا گریه  می‌کنی؟

عمو علی، علی
.....

علی چی عمو جون؟


 قبر علی کجاست؟ می‌خوای چی کار عمو؟

می‌خوام برم معذرت خواهی عمو
.

چی شده بیا تو درست حرف بزن ببینم چی شده
.

عمو دیشب که خوابیده بودم چند بار از خواب پریدم اما هر بار که می‌خوابیدم همین خواب را می‌دیدم، خواب می‌دیدم توی یه باتلاق خیلی بزرگ افتادم، هرچی فریاد می‌زنم هیچ کس به کمکم نمی‌یاد، داد می‌زدم و همسرم را صدا می‌کردم اما انگار نه انگار که صدای من را می‌شنید، هر چی دست و پا می‌زدم بیشتر فرو می‌رفتم.


، بعد از ناامیدی از کمک دیگران وقتی تا به گردن توی باتلاق فرو رفته بودم، دیدم که چهارتا استخون و یه پلاک به دادم رسیدن منو و نجات دادن

بهشون گفتم: شما کی هستین که من را نجات می‌دید؟؟؟

گفتن ما: همون چهارتا استخون و یه پلاکیم

 بعد بهم گفتن؛

 ....دارا لدنیاالفانی

 بهشون گفتم منظورتون چیه؟ گفتن: به این دنیا دل نبند، که فانی و از بین رفتنی است. بعدش گفتن لذت‌های. دنبال لذت‌های بلند مدت باش. دنیا فقط برای مدت کوتاهیه، بعد از دست میره

با این حرف از خواب پریدم و تا الآن که بیام خونه شما این حالم بود. عمو شما فکر می‌کنید علی من را میبخشه؟؟؟؟؟؟گفتم: آره دخترم می‌بخشه، حالا پاشو نمازت را بخون تا با هم بریم خونتون الانه که شوهرت نگرانت بشه...اذان را گفتند ایستادیم به نماز،و صدای الله اکبر زهرا من را به یاد  صدای علی انداخت،وقتی صدای سلام زهرا را شنیدم<<السلام و علیکم ورحمـة الله وبرکاته>>.....

سال‌ها بود که توی این خونه به جز من و حاج خانم کس دیگه‌ای  نماز نخوانده بود.

وقتی بلند شدم رفتم کنار طاقچه تا جانمازم را روی طاقچه بذارم این عکس علی بود که بهم لبخند می‌زد.  وقتی برگشتم و صورت زهرا را نگاه کردم خیلی آروم بود و ازاون حالت قبل از نماز هیچ خبری نبود..........

 

به کجا می روی؟

 
صبر کن عشق زمینگیر شود بعد برو
...

یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو...

ای کبوتر به کجا؟یک،دو نفس صبر بکن

آسمان پای پرت پیر شود بعد برو...


باش با دست خودت آینه را پاک بکن


نکند آینه دلگیر شود ، بعد برو...

یک نفس حسرت لبخند تو را می بارد

خنده کن عشق نمک گیر شود بعد برو...

تو اگر کوچ کنی بغض خدا می شکند

صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو...

خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد

صبر کن خواب تو تعبیر شود بعد برو..

.


قسمتی از دست نوشته های دکتر چمران در لبنان
ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: دستنوشته های چمران
چمرانقسمتی از دست نوشته های دکتر چمران در لبنان

( فوریه ۱۹۷۸)

آرزو داشتم که در معرکه‏ هاى سخت و طوفان‏زاى حوادث، در نبرد مـرگ و زندگـــى بیـن حـق و باطـل، پرچـم خــونین حسیــن را به دوش بکـشـم و با فـداکـردن هسـتـى خــود یک حلقه به زنجیر دراز شهداى راه حق بیفزایم و انسانیت را یک قدم به کمال نزدیک‏تر کنم .

چه زیباست توکل به خداکردن و در میان طوفان‏ها با اطمینان قلب پرواز نمودن و در عمق گرداب‏هاى خطرناک عاشقانه غوطه‏خوردن، و در معرکه حیــات و ممات بى‏پروا به آغــوش شــــــــــهادت رفتن و در قربان‏گاه عشق همه وجود خود را به قربانى خـــدا دادن، و از همه چیز خود گذشتن و به آزادى مطلق رسیدن.
چه زیباست در راه معشوق، تحمل درد و رنج کردن، زیر سنگ‏هاى آسیاب حیات خردشدن، در دریاى غم فرورفتن، به‏خاطر حق متهم شدن، و نفرین و لعنت شنیدن، و از همه جا رانده و از همه کس مطرود شدن.
چه زیباست که به ارزش‏هاى خدایى ملتزم ماندن و به خاطر خدا رنج بردن و به خاطر حق پافشارى کردن و زیان‏دیدن، و از همه چیز خود صرف‏نظر کردن و فقط و فقط به خدا اندیشیدن و به سوى خدا رفتن.
چه زیباست شمع‏شدن و سوختن و راه را روشن کردن و کفر و جهل را به مبارزه طلبیدن و هیولاى ظلمت را به زانو درآوردن و وجود خود را شرط اساسى براى پیروزى نور بر ظلمت کردن.
چه زیباست که فقط با خداماندن و از همه عالم بریدن، مطرود همه مردم‏شدن، به‏کلى تنهاماندن و هیچ پناه‏گاهى جز خدانداشتن و به‏کلى از همه جا و همه کس ناامید شدن و هیچ امیدى و آرزویى و روزنه نورى جز خدا نداشتن.
چه زیباست مرگ را در آغوش کشیدن و به ملاقات خدا شتافتن، و بر همه مظاهر وجود مسلط شدن، و بر همه عالم و قوانین دنیا حکومت‏کردن و جبر تاریخ را به خاک کشیدن، و مسیر تاریخ را دگرگون کردن، و شیطان قوى‏پنجه و سخت‏جان را شکست دادن، و زیبایى انسان را در بزرگ‏ترین تجلى تکاملى خود نشان دادن.


نیایشهای دکتر چمران
ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: دکتر چمران

 

 

 

 

 

چمران

 

 

 

 

 

 

از نیایش های دکتر چمران


 

 

اینها را به نیت آن ننوشته‏ام که کسی بخواند، و بر من رحمت آورد، بلکه نوشته‏ام که

 

قلب آتشینم را تسکین دهم، و آتشفشان درونم را آرام کنم. هنگامی که شدت درد و

 

رنج طاقت‏فرسا می‏شد، و آتشی سوزان از درونم زبانه می‏کشید و دیگر نمی‏توانستم

 

آتشفشان وجود را کنترل کنم، آنگاه قلم به دست می‏گرفتم و شراره‏های شکنجه و درد

 

را، ذره‏ذره از وجودم می‏کندم و بر کاغذ سرازیر می‏کردم… و آرام‏آرام به سکون و آرامش

 

می‏رسیدم. آنچه در دل داشتم. بر روی کاغذ می‏نوشتم و در مقابلم می‏گذاشتم، و در

 

اوج تنهایی، خود با قلب خود راز و نیاز می‏کردم، آنچه را داشتم به کاغذ می‏دادم و

 

انعکاس وجود خود را از صفحه مقابلم دریافت می‏کردم، و از تنهایی به در می‏آمدم…

 

 

از مناجاتهای شهید بزرگوار:

" ترا شکر می کنم که از پوچی ها، ناپایداری ها، خوشی ها و قید و بندها آزادم کردی و مرا در طوفانهای خطرناک حوادث رها ننمودی، و در غوغای حیات، در مبارزه با ظلم و کفر غرقم کردی، لذت مبارزه را به من چشاندی، مفهوم واقعی حیات را به من فهماندی... فهمیدم که سعادت حیات در خوشی و آرامش و آسایش نیست، بلکه در جنگ و درد و رنج و مصیبت و مبارزه با کفر و ظلم و بالاخره در شهادت است.

خدایا ترا شکر می کنم که به من نعمت " توکل " و " رضا" عطا کردی، و در سخت ترین طوفانها و خطرناکترین گردابها، آنچنان به من اطمینان و آرامش دادی که با سرنوشت و همه پستی ها و بلندیهایش آشتی کردم و به آنچه تو بر من مقدر کرده ای رضا دادم.

خدایا در مواقع خطر مرا تنها نگذاشتی، تو در کویر تنهایی انیس شبهای تار من شدی، تو در ظلمت ناامیدی، دست مرا گرفتی و کمک کردی... که هیچ عقل و منطقی قادر به محاسبه پیش بینی نبود، تو بر دلم الهام کردی و به رضا و توکل مرا مسلح نمودی، و در میان ابرهای ابهام و در مسیری تاریک مجهور و وحشتناک مرا هدایت کردی."


شریعتی
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شریعتی

شریعتی


به من زیستنی عطا کن
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

شریعتی

 

به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ

بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم

و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم

بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم

اما آنچنان که تو دوست داری

چگونه زیستن را تو به من بیاموز

چگونه مردن را من خود خواهم آموخت    

دکتر علی شریعتی


جملات ناب
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

           جملات ناب دکتر شریعتی

١.خدایابه هر که دوست میداری بیاموز که عشق ورزیدن

بهتر از زندگی کردن است و به هر که دوست‌تر میداری

 بچشان که دوست داشتن بهتر از عشق ورزیدن است(از

نظره دکتر شریعتی عشق تب تندی هست که خیلی زود

خاموش میشه و به خاطر همینه‌که دوست داشتن برتر است)

 

2. من هرگز نمی نالم، قرنها نالیدن بس است. من میخواهم

فریاد بزنم، اگر نتوانستم سکوت میکنم، خاموش بودن بهتر

 از نالیدن است، نالیدن فرزندان ماکیوالیسم را مغرور

 میکند.......



3. خدایا زیستنی به من بیاموز که از بیثمری لحظه‌ی مرگ

حسرت نخورم. خدایا: تو چگونه زیستن را به من بیاموز،

چگونه مردن را خود خواهم آموخت!!



4. زندگی یعنی آزادی، ایمان، فرهنگ، نان و دوست داشتن.
 




۵. عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است. اگر دوری به

طول انجامد ضعیف میشود و اگر تماس تداوم یابد به ابتذال

کشیده میشود، و تنها با بیم، امید، تزلزل، اضطراب و دیدار

 و پرهیز زنده و نیرومند میماند.امّا دوست داشتن با این

حالات نا آشناست. دنیایش دنیای دیگریست..........!

 


۶. خدایا همواره تو را سپاس میگزارم که هرچه در راه تو

 و پیمان تو پیشتر میروم، بیشتر رنگ میبرم، آنها که باید

مرا بنوازند میزنند، آنها که باید همگامم شوند ساده راهم

 میشوند، آنها که باید امیدوارم کنند و تبرئه‌ام کنند، سرزنشم

میکنند نومیدم میکنند......تا چشم انتظارم تنها به روی تو باز

ماند، تنها از تو یاری طلبم، در حسابی که با تو دارم

شریکی نباشد

 

 

 

 


٧. خداوندا من در کلبه حقیرانه خود چیزی را دارم که تو در

 عرشه کبریایی خود نداری! من خدای چون تو دارم و تو

 چون خودی نداری!

 

٨. خدایا در برابر هر انچه که انسان ماندن را به تباهی

بکشد، با "نداشتن" و "نخواستن" رویین‌تن کن!

 

٩.اگر تنهاترین تنهاها باشم، بازهم خدا هست... او جانشین

 تمام نداشته‌هاست!


. پروردگار مهربان من! از دوزخ این بهشت رهاییم

بخش... کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم... دردم درد

بیکسی بود...



١١. روشنفکر یک متفکره،متعهد است در برابر مکتباش و

مردمش...عالم تشیع نائب امام است.علم تو مسئولیت امامت

را به عهده دارد و امامت مسئولیت نبوت را.



١٢. من معتقدم هرچه درباره‌ی انسان گفتند فلسفه و شر

 است و انچه حقیقت دارد جز این نیست که انسان تنها آزادی

 است و شرافت و اگاهی... اینها چیزی نیست که بتوان فدا

کرد حتی در راه خدا...

 

١٣. عشق یعنی شناخت، عشق به بوی دیدارهای گه گاه

زنده است، با دوری و نزدیکی در نوسان است، امّا دوست

 داشتن از این دنیاها بیگانه‌ است، سرد نمیشود چون داغ

نیست، دوست داشتن زیباست...



١۴. دوست داشتن از عشق برتر است، عشق مملوک

معشوق است و دوست داشتن تشنگی محه شدن در دوست!!!

 

. دستم را میبرم، چشمم را کور میکنم،.........امّا قلمم

رو به گناه نمیدم.(یه همچین چیزی!)

 


١۶.کودکی؛ عصر طلایی یک عمر