غریبانه

همزادکویرم تب باران دارم /درسینه دلی شکسته پنهان دارم/دردفترخاطرات من بنویسید/من هرچه که دارم ازشهیدان دارم

شهادت حضرت فاطمه..
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

 fatemeh

به راستی علی(ع) با همسر سفرکرده اش چه خواهد گفت؟

: جا دارد او اینگونه با او سخن بگوید

! فاطمه جانم

.

 سرانجام دیشب، نیمه شب، من از همه چیز باخبر شدم

وقتی در تاریکی شب، پیکر تو را غسل میدادم،

دستم به زخم بازوی تو رسید

دلم میسوزد چرا از زخم بازویت به من چیزی نگفتی!!

کتاب:فریاد مهتاب                                                         


! مادرم

...

دستم را بگیر

که من هم مثل تو در کوچه ها زمین خوردم

                 من در کوچه ی گناه و تو در کوچه ی بنی هاشم...

fateme1

fateme2


جمعه یعنی...
ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

 

1

جمعه یعنى یک غزل دلواپسى
جمعه یعنى گریه هاى بى کسى
جمعه یعنى روح سبز انتظار
جمعه یعنى لحظه هاى بى قرار
بى قرار بى قراریهاى آب
جمعه یعنى انتظار آفتاب
جمعه یعنى ندبه اى در هجر دوست
جمعه خود ندبه گر دیدار اوست
جمعه یعنى لاله ها دلخون شوند
از غم او بیدها مجنون شوند
جمعه یعنى یک کویر بى قرار
از عطش سرخ و دلش در انتظار
انتظار قطره اى باران عشق
تا فرو شوید غم هجران عشق
جمعه یعنى بغض بى رنگ غزل
هق هق بارانى چنگ غزل
زخمه اى از جنس غم بر تار دل
تا فرو شوید غم هجران دل

منبع وبلاگ تا جمعه ظهور


صدای بال فرشته ها...
ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

gomnamm

gomnam

  shahid gomnam

دلم میلرزه

صدای بال فرشته ها رو میشنوم

قلبم تند تند میزنه

باید تا جمعه صبر کنیم

چه جور برم به استقبال؟ با چه رویی؟

بوی خاک شلمچه میاد

صدای حاج حسین و میشنوم

نگاهش داره میگه بازم براتون هدیه فرستادیم

شهدا...

همیشه فقط خوبی دارن برای ما

و ما چی داریم؟ جز شرمندگی

واژه ها رو پیدا نمی کنم

نمیدونم خوشحال باشم از اومدن این همه پرستو؟

یا بسوزم از گمنامی اونا؟

زمزمه ها شروع شده میگن سیاسته... کدوم شهید؟

لعنت بر شما...که ...

نمیتونم بگم

نمیتونم حرف بزنم

عاقبت این عشق هلاکم می کند

تا جمعه میمیرم از انتظار

و بعد از اون...

خدایا ما رو شرمنده ی شهدا نکن

همه باید بریم

نباید بذاریم پرستوهامون تو تشییع هم غریب باشن...

ببخشید حرف برای گفتن زیاده اما این بغض اجازه نمیده...

حاج حسین...

 خیلی خسته ام

 دل تنگم

دل تنگه غروبه شلمچه ام

حاجی دست رو دل بی قرار این غریب  بکش

سبکبار تر از شما مسافری نیست

استخوان های سپید و سبک دارید و بس

پلاک هایتان را به یادگار به ما می دهید...

هر بار

ماییم و شرمی سنگین تر...

شما کم کم پیدا میشوید

ما کم کم

گم...

 

در سال ٨٩، ٨٩ شهید گمنام به آغوش خانواده هاشون برگشتن جای تامل داره...

دعا کنید سال ٨٩ قشنگترین سال عمرمون بشه با ظهور صاحب الزمان

سلامتی و ظهور آقا صلوات

 


حاج همت...
ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

حاج همت

محو سخنان حاج همت بودم که در صبحگاه لشگر با شور و هیجان و حرکات خاص سر و دستش مشغول سخنرانی بود . مثل همیشه آنقدر صحبت های حاجی گیرا بود که کسی به کار دیگری نپردازد . سکوت همه جا را فرا گرفته بود و صدا فقط صدای حاج همت بود و گاهی صدای صلوات بچه ها . تو همین اوضاع صدای پچ پچی توجه ها را به خود جلب کرد . صدای یکی از بسیجی های کم سن و سال لشکر بود که داشت با یکی از دوستانش صحبت می کرد . فرمانده دسته هر چی به این بسیجی تذکر داد که ساکت شود و به صحبت های فرمانده لشکر گوش کند ، نوجهی نمی کرد . شیطنتش گل کرده بود مثلاً می خواست نشان بدهد که بچه بسیجی از فرمانده لشکرش نمی ترسد . خلاصه فرمانده دسته یک برخوردی با این بسیجی کرد . سر و صدا کار خودش را کرد تا بالاخره حاج همت متوجه شد و صحبت هایش را قطع کرد و پرسید " برادر ! اون جا چه خبره ؟ یک کم تحمل کنید زحمت رو کم می کنیم . " کسی از میان صفوف به طرف حاجی رفت و چیزی در گوشش گفت . حاجی سری تکان داد و رو به جمعیت کرد و خیلی محکم و قاطع گفت : "آن برادری که باهاش برخورد شده بیاد جلو ."بسیجی کم سن و سال شروع کرد سلانه سلانه به سمت جایگاه حرکت کردن . حاجی صدایش را بلند تر کرد : "بدو برادر ! بجنب "بسیجی جلوی جایگاه که رسید ، حاجی محکم گفت : "بشمار سه پوتین هات را در بیار " بعد شروع کرد به شمردن . بسیجی کمی جا خورد و سرش را به علامت تعجب به پهلو چرخاند . حاجی کمی صداش رو بلند تر کرد و گفت : " بجنب برادر ! پوتین هات " بسیجی خیلی آرام شروع بع باز کردن بند پوتین هایش کرد ، همه شاهد صحنه بودند . بسیجی پوتین پای راستش را بیرون کشید ، حاجی خم شد و دستش را دراز کرد و گفت : " بده به من برادر ! " بسیجی یکه ای خورد و بی اختیار پوتین را به دست حاجی سپرد . حاجی لنگ پوتین را روی تریبون گذاشت و دست به کمرش برد و قمقمه اش را در آورد . در آن را باز کرد و آب آن را درون پوتین خالی کرد . همه هاج و واج مانده بودند که این دیگر چه جور تنبیهی است ؟ حاجی انگار که حواسش به هیچ کجا نباشد ، مشغول کار خودش بود و یک دفعه پوتین را بلند کرد و لبه آن را به دهان گذاشت و آب داخلش را نوشید و آن را دراز کرد به طرف بسیجی و خیلی آرام گفت : " برو سر جایت برادر ! " بسیجی که مثل آدم آهنی سر جایش خشکش زده بود پوتین را گرفت و حاجی هم بلند و طوری که همه بشنوند گفت  : " ابراهیم همت ! خاک پای همه شما بسیجی هاست . ابراهیم همت توی پوتین شما بسیجی ها آب می خوره ، ابراهیم همت از همه شما التماس دعا داره . جوان بسیجی یک دفعه مثل برق گرفته دستش را بالا برد و فریاد زد : برای سلامتی فرمانده لشکر حق صلوات .و انفجار صلوات ، محوطه صبحگاه را لرزاند .

 

                                                   التماس دعا

   بعد از دعا برای فرج اربابمون بنده حقیر رو از دعا هاتون محروم نکنین...  

در ادامه عکسهایی از حاج ابراهیم همت براتون گذاشتم ببینید و نظر بدید.


ده سکانس تلخ ...
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

ده سکانس تلخ

همه اش واقعیه

کی میتونه جواب این اشک ها و آه ها رو بده

اونا سهمشون رو به این دفاع مقدس دادن

سهم ما چی شد؟

بهتره کمی فکر کنیم...

١-نمیتونست حرف بزنه،نشست، زنش کنارش...

زنش آهنربا خواست، به هر جای بدن که میزد میچسبید، نقطه به نقطه...

آه کشید...

... من شکستم

٢-محکم وایساده بود، مادر شهید بود،پرسیدم: نحوه ی شهادت

نشست،خررد شد، گریه کرد....

 گفت:همه از تشنگی شهید شدن، پسر من موند تو محاصره، تو

سرما یخ زد

گریه کرد

آه کشید

... من شکستم

 ٣- نگاه کرد ،فحش داد ،لعنت کرد، نشست ناله کرد، گریه کرد

 گفت: به جای درمان، سهمیه تریاک دادن...رایگان  برای اینکه

صداموندر نیاد .

آه کشید...

من شکستم...

۴-پیرمرد بود، موهاش مثل برف ،سفید

پرسید: آمار جدید نداری؟

گنگ بودم، گریه کرد. گریه کردم

گفت:  انقدر باحاج خانم زنده میمونیم تا برگرده

میدونم.   برمیگرده

گریه کرد،گریه کردم

آه کشید...

من شکستم...

۵-مدارک پزشکیش کامل بود، شیمیایی بود،ده درصد!!! دروغم نمیگفت،  

دوتا دختر داشت، هردو عقب افتاده... از اثرات شیمیایی

گریه کرد...

آه کشید...

من شکستم...

۶- موجی بود، فریاد زد، با سر بینی یک نفر و شکست،

نشست، گریه کرد

دختر هفده سالش دوشب بود که فرار کرده بود...

از دست بابای موجیش...

 گریه کرد...

آه کشید...

من شکستم...

٧- از اثرات جانبازی شهید شده بود،

حتی اسمشو شهید نذاشتن.زنش رفته بود

دو تا بچه داشت با یک پدربزرگ پیر

پدربزرگ گریه کرد

آه کشید...

من شکستم...

                    ٨ -نشست،آروم، اسمش حسین بود                 

دکمه هاش و باز کرد، ترسیدم،    

 توی بیمارستان چه بلاهایی که سرش نیاورده بودن

از بالا تا پایین بخیه، بخیه هایی که عفونت کرده بود،

  موجی هم بود، دوباره برده بودنشکمیسیون

 ده درصد دادهبودن ، با بزرگواری !!!

یه بار که موجی شده بود،

دختر سه ساله شو چنان به دیوار زده بود که کلیه ی بچه مشکل

پیدا کرده بود،

دعواش کردم..بغض کرد،واقعا بچه بود ،مثل یه بچه گریه میکرد

قول داد دیگه کار بد نکنه

گریه کرد...

آه کشید...

من شکستم...

 ٩-بیشترا ز بیست سال بود که روی تخت می خوابید.٧٠ درصد بود            

                    از گردن به پایین قطع نخاع بود... 

دکترای حقوق داشت

حتی خانواده اش فراموشش کرده بودن

لبخند میزد. حتی از زخم بستر هم شکایت نمی کرد

یکدفعه همه ی بدنش شروع به لرزیدن کرد،حتی تخت هم

میلرزید

منم میلرزیدم

رفتم عقب

سرمو پایین انداختم

از خودم شرمنده بودم

دعوام کرد

گفت رفتم جنگیدم تا تو گریه نکنی

فدای سرت

آه کشید...

من شکستم...

10-باباش مفقودالاثر بود

گفته بودن یا سهمیه ی دانشگاه یا کمک هزینه ی خرید مسکن ،

به خاطر مادرش دانشگاه نرفته بود ...

آه کشید...

من شکستم...

 


ابتکار چند جوان و تولید تی شرت از شهدای جنگ
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

داشتم توی سایتها میگشتم که یه تصویری توجه ام و به خودش جلب کرد،بهتره خودتون ببینید.

گزارش تصویری/ ابتکار چند جوان و تولید تی شرت از شهدای جنگ

سلحشوری جوانان ایران اسلامی در 8 سال دفاع مقدس حاوی بزرگترین دستمایه ها برای خلق یک عمر آثار فرهنگی و هنری فاخر است که می تواند با الگوسازی قهرمانان ملی راه نقش بستن الگوهای انحرافی بیگانه بر سینه جوانانمان را ببندد. کاری نداریم که چه دستگاه و نهادی باید برای این کم کاری پاسخگو باشند، اما اقدام خودجوش چند جوان کرجی جهت معرفی قهرمانان مورد نظرشان به جامعه با تولید تی شرت های "قهرمان من" (My Hero) در کارگاهی خانگی توجهمان را جلب کرد...

1

2

3

4

در ادامه مطلب میتونید بقیه ی عکسها رو ببینید.


شهادت حضرت فاطمه ..
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

شهادت حضرت فاطمه دخت گرامی نبی اکرم برشما تسلیت باد

حضرت فاطمه1

کم کم باید آماده شد...
کربلای کوچه بنی هاشم رو دارن سران فتنه سقیفه پایه گذاری میکنن...
باز هم علی تنها میشه...
بوی یاس کم کم داره میاد...
بوی مهربانی...
تا حالا یاس بو نکرده بودم...
یکی میگفت یاس ارغوانی یه چیز دیگه است...
دیروز دیدم برام یاس گرفته...

بوی یاس مستم کرد...
دل تو دلم نبود...
دلتنگ شدم...
فاصله من تا کوچه بنی هاشم اندازه همین مستی تا دلتنگی بود...
یه لحظه یاسم رو پرپر دیدم...
کبود دیدم...
سوخته دیدم...
دیدم پهلوش شکسته...
آی خدا من نمیفهمم...
در که آتش بگیرد، یاس پرپر میشه، کبود میشه، میسوزه، پهلوش میشکنه...
اون وقته که کمر علی میشکنه...
اون وقته که چاه میشه محرم دل...
اون وقته که جگرها میسوزه...
اون وقته که لبها تشنه میشه...
مادر عجب واژه ایست...
عشق مادر به فرزند عشقی فرا مادی است...
حالا اگر آن مادر، فاطمه باشد و آن فرزند، محسن...
چه بوی یاسی فضای حیات رو برداشته...
چند تا گنجشک هم روی درخت مشغول تسبیح خداوندند...

حضرت فاطمه 2


 
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

                    دوستان  منتظر نظراتتون هستم

 


شریعتی..
ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

بارالها برای همسایه ای که نان مرا ربود نان،

 برای دوستی که قلب مرا شکست مهربانی،

 برای آنکه روح مرا آزرد بخشایش

 و برای خویشتن خویش آگاهی و عشق میطلبم.

 دکتر علی شریعتی


گاهی....
ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

گاهی من می مانم و تمام داشته ها و نداشته هایم, من می مانم و ترس, من می مانم و نوشته هایم... خاطره هایم, من می مانم و تکه های دلم, من می مانم و فریب دنیا, من می مانم و ناله هایم, من می مانم و ماه شبم,من می مانم و انتظار!!! من می مانم و زندگی ............

گاهی دلم تنگ می شود برای همان خاطره ها!!  گاهی بلد نیستم دلتنگی را چه گونه پاک می کنند!!! کجا این بهانه ها را پنهان می کنند؟!!!

گاهی دلم برای دل ِ خوش خیال ِ خودم می سوزد, گاهی از "من" بودنم خسته می شوم و گاهی............

...

گاهی نه!! همیشه دلم خوش است به حضور نگاهی که رد نوازشش را بر روی جسم و روحم حس می کنم, به چشمانی که برقشان تنهاییم را چراغانی می کند, دلم خوش است به چشمانی که هربار سر بلند کنم, می بینمشان, به لبخندی که به اشکهای گاه و بی گاهم می زند, به دستی که زخمهای ِ حقیرم را مرهم می گذارد!.

دل ِ من همیشه قرص است به حضوری بی پایان, به وجودی بی همتا, به دلی عاشق, به معشوقی پر از ناز و اشتیاق...

و من همیشه سرافکنده ام در پیشگاهش, و همیشه شرمنده ام در حضورش, همیشه زمان عشق بازی که می رسد, او برنده می شود و من می مانم اول خط , همیشه او باز می گردد و کنارم می نشیند, همیشه دل ِ خطا کار من را می بخشد, همیشه سرقولش می ماند و من.....

...

دلم می لرزد برای لبخندهایش, برای حضورش, برای تمام عشقش....

فَبِاَ یِّ الا ءِ رَبِّکُمَا تُکَذِّبَان!