غریبانه

همزادکویرم تب باران دارم /درسینه دلی شکسته پنهان دارم/دردفترخاطرات من بنویسید/من هرچه که دارم ازشهیدان دارم

ماهمان چهار تا استخون و پلاکیم.....
ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: چهارتا استخون وپلاک

ما همون چهارتا استخون و یه پلاکیم...

و  در حین جدیت خیلی شوخ‌طبع بود تا جایی که من دیگه نمی‌تونستم فرق شوخی جدیش  را تشخیص بدمم قیافش شوخ‌طبعی را نشون می‌داد


 آخری که با هم بودیم، از بیرون که اومدم خونه، گفتم: بابا جون این بار که بری کی برمی‌گردی  یادمه روز زود یا دیر خندید و گفت: خیلی دیر نیست . گفتم: چقدر طول می‌کشه
.

 
گفت زیاد نیست. یه نگاهی به دور و برش کرد و دخترعموی دو ساله اش: را که اون شب مهمونمون بود نشون داد و گفت: عروسی زهرا خانم برمی‌گردم این حرف وکه زد دلم ریخت اما بازم گذاشتم  سر شوخی‌هاش
.

اما این بار شوخی نمی‌کرد رفت و بعد از هجده سال دقیقاً دو روز قبل عروسی دختر عمویش بود که از طرف معراج شهدا خونمون زنگ زدن و گفتن که جنازش پیدا شده ، من و مادرش خوشحال بودیم اما از یه طرفی اگه بی‌خبر می‌رفتیم خان دادش ناراحت می‌شد سوروسات عروسی زهرا خانم هم به راه بود نمی توانستیم شادی اونها را بهم بزنیم و ، مادرش گفت: بالاخره که چی باید یه جوری خان دادش را مطلع کنیم. بعد بریم، که ناراحت نشن. رفتیم خونشون تا اونجا مدام ذکر می‌گفتیم و صلوات می‌فرستادیم که ناراحت نشن. خوشبختانه وقتی به برادرم گفتم که علی داره میاد خوشحال شد اما بعد که گفتم: شهید شده و جنازش را دارن میارن زهر ا خانم که شب عروسیش با اومدن پسر عموش یکی شده بود خیلی ناراحت شد و گفت: چرا عروسی من به خاطر چهار تا استخوان و یه پلاک عقب بیفته. زن داداشم گفت: حالا نمیشه بعد از عروسی بریم سراغ مرده ها........


مادر علی که ناراحت شده بود اما به روی خودش نمی‌آورد، گفت: باشه ما می‌ریم معراج شهدا علی را تحویل می‌گیریم بعد میایم عروسی زهرا خانم



اما هنوز زهرا دلخور بود و میگفت:آخه چها تا استخوان اونم بعد از سالها چه ارزشی داره که عروسی من بخواد به خاطرش بهم بخوره شب عروسی همین کارو کردیم......


چهار روز بعد از عروسی یه روز ساعت پنج صبح بود داشت ، اذان می‌گفت: که در خونه را زدن با تعجب این موقع از صبح کیه در می‌زنه یا اینکه خدای ناکرده اتفاق بدی افتاده رفتم در را باز کردم دیدم زهرا دختر برادرم با چشمای پر اشک و گریه‌کنان پشت دره. سلام عمو . علیک السلام عموجون. چی شده چرا گریه  می‌کنی؟

عمو علی، علی
.....

علی چی عمو جون؟


 قبر علی کجاست؟ می‌خوای چی کار عمو؟

می‌خوام برم معذرت خواهی عمو
.

چی شده بیا تو درست حرف بزن ببینم چی شده
.

عمو دیشب که خوابیده بودم چند بار از خواب پریدم اما هر بار که می‌خوابیدم همین خواب را می‌دیدم، خواب می‌دیدم توی یه باتلاق خیلی بزرگ افتادم، هرچی فریاد می‌زنم هیچ کس به کمکم نمی‌یاد، داد می‌زدم و همسرم را صدا می‌کردم اما انگار نه انگار که صدای من را می‌شنید، هر چی دست و پا می‌زدم بیشتر فرو می‌رفتم.


، بعد از ناامیدی از کمک دیگران وقتی تا به گردن توی باتلاق فرو رفته بودم، دیدم که چهارتا استخون و یه پلاک به دادم رسیدن منو و نجات دادن

بهشون گفتم: شما کی هستین که من را نجات می‌دید؟؟؟

گفتن ما: همون چهارتا استخون و یه پلاکیم

 بعد بهم گفتن؛

 ....دارا لدنیاالفانی

 بهشون گفتم منظورتون چیه؟ گفتن: به این دنیا دل نبند، که فانی و از بین رفتنی است. بعدش گفتن لذت‌های. دنبال لذت‌های بلند مدت باش. دنیا فقط برای مدت کوتاهیه، بعد از دست میره

با این حرف از خواب پریدم و تا الآن که بیام خونه شما این حالم بود. عمو شما فکر می‌کنید علی من را میبخشه؟؟؟؟؟؟گفتم: آره دخترم می‌بخشه، حالا پاشو نمازت را بخون تا با هم بریم خونتون الانه که شوهرت نگرانت بشه...اذان را گفتند ایستادیم به نماز،و صدای الله اکبر زهرا من را به یاد  صدای علی انداخت،وقتی صدای سلام زهرا را شنیدم<<السلام و علیکم ورحمـة الله وبرکاته>>.....

سال‌ها بود که توی این خونه به جز من و حاج خانم کس دیگه‌ای  نماز نخوانده بود.

وقتی بلند شدم رفتم کنار طاقچه تا جانمازم را روی طاقچه بذارم این عکس علی بود که بهم لبخند می‌زد.  وقتی برگشتم و صورت زهرا را نگاه کردم خیلی آروم بود و ازاون حالت قبل از نماز هیچ خبری نبود..........

 

به کجا می روی؟

 
صبر کن عشق زمینگیر شود بعد برو
...

یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو...

ای کبوتر به کجا؟یک،دو نفس صبر بکن

آسمان پای پرت پیر شود بعد برو...


باش با دست خودت آینه را پاک بکن


نکند آینه دلگیر شود ، بعد برو...

یک نفس حسرت لبخند تو را می بارد

خنده کن عشق نمک گیر شود بعد برو...

تو اگر کوچ کنی بغض خدا می شکند

صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو...

خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد

صبر کن خواب تو تعبیر شود بعد برو..

.