غریبانه

همزادکویرم تب باران دارم /درسینه دلی شکسته پنهان دارم/دردفترخاطرات من بنویسید/من هرچه که دارم ازشهیدان دارم

شهید باکری
ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شهید باکری ، خاطرات ، عروسی

باکریعروسی

روز عقد کنانشان مرتب و تمیز لباس پوشید، لباس سپاه. فقط پوتین هایش کمی خاکی بود. معمولا لباس نو نمیپوشید . اما همیشه تمیز و مرتب بود . یک پارچه سفید هم می انداخت گردنش. یک بار پرسیدم:<این چیه؟>>گفت:<<نمی خواهم یقه ی لباسم کثیف شود.>>

هدیه های عروسیشان را که جمع کردند، بردند مغازه ای که لوازم منزل میفروخت. همه را دادند و ده پانزده تا کلمن برای جبهه گرفتند...

برگرفته از کتاب خاطرات