غریبانه

همزادکویرم تب باران دارم /درسینه دلی شکسته پنهان دارم/دردفترخاطرات من بنویسید/من هرچه که دارم ازشهیدان دارم

در انتظار روی تو
ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: در انتظار رو ی تو

در انتظار روی تو

 

آقای من هر صبح و شام در انتظاریم

بدون تو، نه روزهای ما چنان که باید روشن‌اند

 و نه شب‌های ما چنان که باید، آرام...

بدون تو، نه صدای آیه‌ها چنان که باید طنین انداز است

و نه نور دیده ها چنان که باید، درخشان...

بدون تو، فریاد پابرهنه‌ها، همان مظلومان همیشه‌ی تاریخ،

 در گلوها فرومانده

و صدای ناله ها در چاه‌ها رسوب کرده

نه پشت پرچین باغ زراندوزان، بوی خوش نرگس می پیچد؛

نه در دالان هزارتوی کاخ زورمندان، خبری از عدالت است...

حکایت مردانی  که از عدالت حرف می زنند

 و سیلی می‌خورند، هم چنان باقی است...

و قدم نامردانی که درمعرکه ی فتنه،

 پشت، به امام ومولای خود می کنند

درزمین کماکان پایداروماندنی است...

اما دل‌های مستمند و چشم‌های مسکین

هم چنان به نور امید تو زنده‌است

و به وعده حقیقی خدایی که ولی‌اش را روزی خواهد فرستاد

و زمین را به صاحبانش باز خواهد ستاند...

اللّهُمَّ اکْشِفْ هذِهِ الْغُمَّةَ عَنْ هذِهِ الْأُمَّةِ بِحُضُورِهِ،

 وَ عَجِّلْ لَنا ظُهُورَهُ، إِنَّهُمْ یَرَوْنَهُ بَعیداً وَ نَراهُ قَریباً...

آقای من بی تو دلـم قرارنمی گیرد!!

از فغان بی تو سپنـدوار زکـف داده ام عنان بی تو

ز تلـخ کـامی دوران نشـد دلـم فارغ زجام عشق

لبی تر نکرد جان بی تو.

چون آسمان مه آلوده ام زتنگ دلی

پر است سینه ام ز اندوه گران بی تو

نسیم صبح نمی آورد ترانه ی شوق

 سـر بـهـار نـدارنـد بـلبـلـان بی تـو

لب از حکایت شب های تار می بندم

 اگر امان دهدم چشم خون فشان بی تو

چو شمع کشته، ندارم شراره ای به زبان

 نمی زند سخنم آتشی به جان بی تو

ز بی دلی وخموشی چون نقش تصویرم

 نمی گشایدم ازبی خودی زبان بی تو

از آن زمان که فروزان شدم ز پرتو عشق

چو ذره ام به تکاپوی جاودان بی تو

عقیق صبر به زیر زبان تشنه نهم

 چو یادم آید ازآن شکرین دهان بی تو

گزاره ی غم دل را مگرکنم چو امین

 جدا  زخلق به محراب جمکران بی تو