غریبانه

همزادکویرم تب باران دارم /درسینه دلی شکسته پنهان دارم/دردفترخاطرات من بنویسید/من هرچه که دارم ازشهیدان دارم

باز امشب هوس گریه پنهان دارم
ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: باز امشب ، گریه پنهان ، شهید زارعی

باز امشب هوس گریه پنهان دارم
میل شبگردی در کوچه باران دارم
کسی از دور به آواز مرا می‏خواند
از دل این شب پر راز مرا می‏خواند
راهی میکده گمشده رندانم
من که چون رازِ دلِ می‏زدگان عریانم
باید از خود بروم تا که به او باز آیم
مست تا بر سر آن راز مگو باز آیم
ابر پوشانده در مخفی آن میخانه
پشت در باغ و بهار است و می‏و افسانه
خِرَد خُرد همان به که مسخّر باشد
عقل کوچکتر از آن است که رهبر باشد

... باز امشب هوس گریه پنهان دارم
میل شبگردی در کوچه باران دارم
حال من حال نماز است و دو دستم خالی
راه من راه دراز است و دو دستم خالی
شب و باران و نماز است و صفا پیدا نیست
کدخدایان همه هستند و خدا اینجا نیست
امشب از خود به در آییم و صفایی بکنیم
دست اخلاص برآریم و دعایی بکنیم
پیش از این راه صفا این همه دشوار نبود
بین میخانه و ما این همه دیوار نبود
کاخ با کوخ؟ چه می‏بینم؟ یاران، یاران!
این قصوری‏ست که از ماست نه از هشیاران
آی خورشید، برادر! نفسی با من باش
ظلمات است برآ در نفسم روشن باش
از سر مهر برآ و نظری در من کن
حال و روز من و این طایفه را روشن کن
بگذارید که فتوا بدهم تضمینی
کفر محض است گر از قصر برآید دینی
تیغ و اسب است که پوسیده به میدان، یارب
کاخها سبز شد از خون شهیدان یارب
آی مؤمن به کجا؟ دین تو اینجا مانده‏ست
پشت دیوار در قصر خدا جا مانده‏ست
حق نه این است که با قصرنشینان باشیم
وای بر ما اگر از زمره ایشان باشیم
حق در این است که تیغ علوی برگیریم
رخصت از شیر خدا، فاتح خیبر گیریم
* * *
خون چکد تازه و گرم از زره پولادم
از دهانهای زره می‏شنوی فریادم
نسل در نسل ز اعماق قرون آمده‏ایم
دشت در دشت به سودای جنون آمده‏ایم
چار آیینه ببندید که اینجا هیجاست
چار آیینه جاوید که ابلیس اینجاست
خوان هشتم صفت خوان زر و تلبیس‏ست
رزمگاه ابد تهمتن و ابلیس است
چشم بی‏معرفت ماست که روشن شده است
یا شغاد است که همرزم تهمتن شده است
آی! در بین من و ما، من و ما پنهانند
زره از پشت ببندید که نامردانند
...
باز امشب هوس گریه پنهان دارم
میل شبگردی در کوچه باران دارم
مردم آن به که مرا مست و غزلخوان بینند
اشک در چشم من است و همه باران بینند
حال من حال نماز است و نماز اینجا نیست
شوق دیدار مرا سوخت و او پیدا نیست
بگذارید نسیمی بوزد بر جانم
تا که از جامه خاکی بکند عریانم
دستها در ملکوت و بدنم بر خاک است
ظاهر آلوده‏ام اما دل و جانم پاک است
شب و باران و نماز است و هم‏آواز قنوت
باقی مثنوی‏ام را بسرایم به سکوت . . .

شعر از شهید زارعی