غریبانه

همزادکویرم تب باران دارم /درسینه دلی شکسته پنهان دارم/دردفترخاطرات من بنویسید/من هرچه که دارم ازشهیدان دارم

خاطرات طلائیه88....
ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: خاطرات طلائیه

 

طلائیه 

وقتی پاگذاشتم تو طلائیه ، وضو گرفتم و پابرهنه وارد سرزمین مقدس شهدا (به عبارتی کربلای خودمون) شدم .هنوز باورم نمیشد که اومدم طلائیه. ناخودآگاه اشکم جاری شد و شروع کردم به حرف زدن با شهدا، تا رسیدیم به سه راهیه شهادت.واقعا شرمنده شدم از اینکه با همه ی بدی هام شهدا دعوتم کردن جائیکه ، هر کسی رو دعوت نمی کنند.

این اولین سفر زیارتی بود که با تمام وجودم درکش کردم،اولین سفری که توش به تنها چیزی که فکر نمی کردم دنیا و مادیات بود، اولین سفری که توش یه دنیا آرامش گرفتم ، اولین سفری  که قشنگترین و پاک ترین اشکامو اونجا ریختم و  اولین سفری که موقعه برگشتن دلمو جا گذاشتم و هنوز که هنوزه دلم اونجاست.

من تو طلائیه با تمام وجود این آیه را حس کردم ( و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا : جائیکه خدا در قرآن می فرماید: فکر نکنید کسانی که در راه من کشته شدند ، مرده اند ، بلکه اونها زنده اند)

وقتی برگشتم یه بغض گنده گلومو گرفته بود ،وقتی برنامه های راهیان نور رو می دیدم بغضم می ترکید.حس می کردم یه چیزی جا گذاشتم،نمیدونم انگار یه چیزی گم کرده بودم، دلم تنگ شده بود واسه" شهدا،شلمچه ، طلائیه ، اروند ..." ، بی تاب بودم. فقط خدا خدا می کنم شهدا دعوتم کنن واسه عرفه مهمونشون باشم.

تنها یادگاری که از سفرم دارم، یه  چفیه ست که اونجا گردنم بودو زدم به دیوار اتاقم، یه کم خاک که از طلائیه آوردم ، یه دل مملو از عشق شهدا و یه مشت خاطره.اینا چیزائیه که آرومم می کنه و واسم ارزش داره. 

خدایا  !دیر رسیده ام ، اما می خواهم بایستم

خدایا ! خودت گفتی که هر کسی  را بیشتر دوست داشته باشی به او درد می دهی ، من آماده ام.

یکی قطره باران ز ابری چکید، خجل شد چو پهنای دریا بدید ، که جائیکه او هست من کیستم ، گر او هست حقا که من نیستم، هر که هستم و هر کجا ، خاکه راهم

اینجا بود که فهمیدم مردان خدائی هنوز هستند.

 آقایه احمدیان ، آقای نریمانی و ... امثال شما

از خدا می خواهم  که انشالا راهه شهدا رو تا آخر ادامه بدید.

                                 یا حق