غریبانه

همزادکویرم تب باران دارم /درسینه دلی شکسته پنهان دارم/دردفترخاطرات من بنویسید/من هرچه که دارم ازشهیدان دارم

بعد 20 سال اومدی که چی؟؟؟
ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

ایستاده بود کنار دیوار انتهای سالن و گریه می کرد. دست گرفته بود روی صورتش و اشک می ریخت. نزدیک ترین کس به سلیم، مجتبی بود و حتی موقع شهادت کنارش بود ، جنازه اش را چند قدمی عقب هم آورده بود، امّا تیر خورده بود توی زانویش و نتوانسته بود سلیم را بیاورد عقب و همان شد که سلیم ماند توی آن منطقه و همان گلوله هم بود که باعث شد دیگر نتواند درست راه برود و درست بنشیند.

 

صدای مادر سلیم همه را می سوزاند؛ حیدر را که از دیشب تا صبح روی تابوت ها را محکم کرده بود و پرچم کشیده بود، الّا تابوت سلیم را و بسیجی ها را که تا صبح روی حیاط معراج و روی پشت بام نگهبانی داده بودند و همیشه به همین بهانه یعنی نگهبانی می آمدند توی معراج و شب تا صبح کنار شهدا می ماندند و نیمه شب همه شان را می شد گوشه گوشه ی سالن معراج، میان شهدا دید که سر بر سجده داشتند؛ یا قرآن می خواندند و یا ... 

حتا بچه های تفحّص هم حالا مثل همه اشک می ریختند. بندگان خدا تمام دل خوشی شان شاد کردن دل خانواده ی شهدا، به خصوص مادرهاشان بود؛ اما گریه ی مادر، دل سنگ را آب می کرد چه برسد به این جماعت که شده بودند مثل پرنده های سرگشته توی بیابان که دنبال پناهگاه می گشتند و حالا چه پناهگاهی بهتر از اینجا!؟

مادر داشت با پسرش حرف می زد و درد دل می کرد و همین همه را می سوزاند.

- چی شده سلیم، هان؟ بعد بیست سال اومدی که چی؟ اومدی دلمو بسوزونی؟

اومدی اشکمو ببینی؟ بین مادر، ببین دارم آب می شم پای این چند تکّه استخون؛ ببین دارم می میرم. »

بعد، گلایه اش را تمام کرد و لحن کلامش را عوض کرد.

- مادر؛ خوب شد اومدی. مادر فدات بشه، حالا دیگه می تونم با خیال راحت سرمو بزارم و بمیرم، خوب کردی اومدی، هر چند دیگه رفتنی ام... »


کم کم مادر با پسرش خداحافظی کرد و از او جدا شد و دیگر اشک نداشت که بریزد و راستش دیگر چشم هایش سوی دیدن همان چند تکّه استخوان را هم نداشت، چه برسد به این که بخواهد اشکی بریزد.

بچّه های تفحّص انگار داشتند با تکّه های جان شان وداع می کردند، اشک می ریختند. چند ماه می شد که همه شان به تک تک این شهدا اُنس گرفته بودند. روی کفن هایشان التماس دعا نوشته بودند و هر بار نمازشان را کنار یکی خوانده بودند. همه آمدند و گریه کردند و مناجات کردند و درد دل کردند و عزاداری کردند و سینه زدند و دست آخر خداحافظی کردند، اما مجتبا همان طور چند ساعت ایستاد و گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد.

مجتبی آرام کنار تابوت نشست و اول آرام اشک می ریخت و روی کفن کوچک سلیم دست می کشید. صدای گریه ی مجتبا بلند شد و کم کم شروع کرد به حرف زدن با او.

 یادت می یاد سلیم! یادت هست روز اوّل چه طوری رفتیم جبهه؟ یادت هست، توی پادگان چه کارها که نکردیم تا اجازه دادن بریم منطقه. ما دو تا رو به عنوان بسیجی هم نمی گرفتن که توی پایگاه بسیج باشیم، چه برسه به جبهه؛ اما هر طور بود، رفتیم. تو اشک می ریختی و من با غرور کنارت ایستاده بودم و می گفتم بریم، اینا ارزشش رو ندارن؛ بریم، این جا جای ما نیست.

حالا آقا سلیم، من اشک می ریزم و تو با غرور خوابیدی کنارم. بهم بگو این همه مدّت ارزشش رو نداشته که من بمونم. بهم بگو دنیا ارزش موندن نداره که من بخوام توش بمونم. به همه بگو این همه مدت رو که این جا موندم، ضرر کردم. بهم بگو سلیم؛ بگو منِ جا مونده هیچ راهی برام نمونده که برم. »

شهید گمنام

حرف های مجتبی همه را به گریه انداخته بود و همه یک گوشه خزیده بودند و گریه می کردند. حیدر خسته و کوفته پشت سر مجتبی نشسته بود و گریه می کرد.

مجتبی حال خوشی نداشت و می ریخت و با سلیم حرف می زد.

حیدر و بسیجی ها آمده بودند و به رسم تبرّک سلیم را می بوسیدند؛ سلیم را که الآن توی یک تکه پارچه ی سفید بود و روی آن نوشته شده بود یا وجیهه عندالله، اِشفعی لنا عندالله»

شهدا را یکی یکی روی دست بردند و تشییع کردند و به خاک سپردند؛ سلیم را هم بردند. مجتبی خودش رفت توی قبر و کفن را گرفت و پایین گذاشت و گفت خودش تلقین می خواند.

چند بار، آرام دَر زد.

پیرزن در را باز کرد.

- سلام مادر. منم، مجتبی.

- علیک سلام. بیا تو مادر.

مجتبی رفت توی خانه ی سلیم و روی حیاط، روی لبه ی حوض نشست.

نمی دانست چه باید بگوید، اما به هر سختی ای که بود، حرفش را شروع کرد و گفت: مادر، حالا که سلیم اومده، می خوام ماجرایی رو به تون بگم؛ می خوام بگم سلیم چه طور شهید شد.

و پیرزن آرام نشست گوشه ی حیاط، پای درخت سیب و مجتبی شروع کرد و گفتن.

 فقط آتش می ریختند؛ بی امان و بی آن که بفهمند این همه گلوله را کجا می ریزند. اصلاً نفهمیده بودند این همه نیروی ما از کجا روی سرشان خراب شدند.

خط اوّل شان را که شکستیم، به خود آمدند و شروع کردند به ریختن آتش سنگین؛ آن قدر سنگین که پشت همان خط ماندیم.  

سلیم کنارم بود. زیر لب دعا می خواند.  عادت سلیم بود که مدام زیر لب ذکر می گفت و وقتی کاری انجام می داد، ناخودآگاه ذکرش را بلند تکرار می کرد. " یا وجیهه عندالله اِشفعی لنا عندالله" حتا موقع شلیک کردن.

نمی دانم چرا فقط همین قسمت از دعای توسل را می خواند.: یا وجیهه عندالله، اِشفعی لنا عندالله

خیای به عراقی ها نزدیک بودیم  می خواستند از خاک ریز بالا بیایند. صدای یکی از بچّه ها را می شنیدم که می گفت: باید برگردیم عقب، دستور رسیده برگردیم.

سلیم خواست اخرین تیر را بزند ، بلند شد و باز ذکرش را بلند کرد... یا وجیهه عندالله، اِشفعی لنا عندالله»

شهید گمنام

و حرفش نا تمام ماند و خون پاشید روی سر و صورت من. خون نبود؛ تکّه های گوشت و پوست و استخوان جُمجُمه و مغز سر و...

یک سوراخ کوچک روی پیشانی سلیم بود و یک سوراخ بزرگ پشت سرش. مات و مبهوت بودم و حالا تیربارچی آمده بود کنارم. نمی دانستم چه کنم؛ تمام ذهنم از سلیم خالی شد و پُر شد و خاطراتش مثل یک فیلم از جلوی رویم گذشتند و من هنوز مات و مبهوت بودم و تیربار چی داشت مدام فریاد می زد که برگردیم عقب و من نمی توانستم بدون سلیم جایی بروم. پس رفاقت مان چه می شد؟ من و سلیم یک عمر با هم بودیم؛ حالا من برگردم و سلیم بماند؟ نه، نمی توانستم برگردم.

 گفتم: نه، من نمی یام، تو برو، من همین جا می مونم. و تیربار چی باز حرف خودش را می زد و من قبول نمی کردم. دست آخر گفت: خوب برش دار بریم عقب. و همین کار را کردم و سلیم را کشیدم روی شانه ام و راه افتادم به طرف عقب ولی چند دقیقه بعد تیری از پشت خورد توی زانویم و با سلیم نقش زمین شدم. تیربارچی  می خواست سلیم را از رویم بردارد و من را به عقب بکشد و من نمی خواستم بگذارم، اما نمی توانستم نگذارم.

سلیم همان جا ماند و عراقی ها منطقه را گرفتند و من و تیر بارچی اسیر شدیم و هفت سال بعد، وقتی تبادل اسرار انجام می شد، آزاد شدیم.

حالا می خوام بگم... »

حرفش را ناتمام گذاشت و پیرزن آرام از جایش بلند شد و به طرف اندرونی خانه راه افتاد و همان طور که می رفت، گفت: می دونم مادر. دیشب سلیم روی توی خواب دیدم و همه چی رو بهم گفت. گفت دوست داشته گُم نام بشه. حتا وصیت کرده بود روی قبرش چیز ننویسیم؛ چون می خواسته گُم نام باشه. حالا روی قبرش بنویسین شهید گُم نام. بذار آرزوش برآورده بشه. منم می شم مادر این همه شهید گُم نام؛ خدا قبول کنه»

مجتبی اشک هایش را پاک کرد وگفت: من اومدم به تون اینو بگم و بگم اون شهیدی که امروز به جای سلیم...»

نگذاشت او حرفش را ادامه بدهد و پرید توی حرفش و گفت: تو از کجا فهمیدی؟ »

مجتبی گفت: بچّه ها سلیم رو از روی انگشترش شناسایی کرده بودند؛ از روی عقیقی که به دستش بود و روش نوشته بود یا وجیهه عندالله اشفعی لنا عندالله»

امروز، وقتی کفن رو باز کردم و جمجمه ی سالم روی توی کفن دیدم، یادم اومد وقتی سلیم رو می آوردم عقب، دستش رو گرفتم تا بشکمش روی شونه ام؛ سلیم انگشتر نداشت.

منبع :

برگرفته از شمیم عشق