غریبانه

همزادکویرم تب باران دارم /درسینه دلی شکسته پنهان دارم/دردفترخاطرات من بنویسید/من هرچه که دارم ازشهیدان دارم

ده سکانس تلخ ...
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

ده سکانس تلخ

همه اش واقعیه

کی میتونه جواب این اشک ها و آه ها رو بده

اونا سهمشون رو به این دفاع مقدس دادن

سهم ما چی شد؟

بهتره کمی فکر کنیم...

١-نمیتونست حرف بزنه،نشست، زنش کنارش...

زنش آهنربا خواست، به هر جای بدن که میزد میچسبید، نقطه به نقطه...

آه کشید...

... من شکستم

٢-محکم وایساده بود، مادر شهید بود،پرسیدم: نحوه ی شهادت

نشست،خررد شد، گریه کرد....

 گفت:همه از تشنگی شهید شدن، پسر من موند تو محاصره، تو

سرما یخ زد

گریه کرد

آه کشید

... من شکستم

 ٣- نگاه کرد ،فحش داد ،لعنت کرد، نشست ناله کرد، گریه کرد

 گفت: به جای درمان، سهمیه تریاک دادن...رایگان  برای اینکه

صداموندر نیاد .

آه کشید...

من شکستم...

۴-پیرمرد بود، موهاش مثل برف ،سفید

پرسید: آمار جدید نداری؟

گنگ بودم، گریه کرد. گریه کردم

گفت:  انقدر باحاج خانم زنده میمونیم تا برگرده

میدونم.   برمیگرده

گریه کرد،گریه کردم

آه کشید...

من شکستم...

۵-مدارک پزشکیش کامل بود، شیمیایی بود،ده درصد!!! دروغم نمیگفت،  

دوتا دختر داشت، هردو عقب افتاده... از اثرات شیمیایی

گریه کرد...

آه کشید...

من شکستم...

۶- موجی بود، فریاد زد، با سر بینی یک نفر و شکست،

نشست، گریه کرد

دختر هفده سالش دوشب بود که فرار کرده بود...

از دست بابای موجیش...

 گریه کرد...

آه کشید...

من شکستم...

٧- از اثرات جانبازی شهید شده بود،

حتی اسمشو شهید نذاشتن.زنش رفته بود

دو تا بچه داشت با یک پدربزرگ پیر

پدربزرگ گریه کرد

آه کشید...

من شکستم...

                    ٨ -نشست،آروم، اسمش حسین بود                 

دکمه هاش و باز کرد، ترسیدم،    

 توی بیمارستان چه بلاهایی که سرش نیاورده بودن

از بالا تا پایین بخیه، بخیه هایی که عفونت کرده بود،

  موجی هم بود، دوباره برده بودنشکمیسیون

 ده درصد دادهبودن ، با بزرگواری !!!

یه بار که موجی شده بود،

دختر سه ساله شو چنان به دیوار زده بود که کلیه ی بچه مشکل

پیدا کرده بود،

دعواش کردم..بغض کرد،واقعا بچه بود ،مثل یه بچه گریه میکرد

قول داد دیگه کار بد نکنه

گریه کرد...

آه کشید...

من شکستم...

 ٩-بیشترا ز بیست سال بود که روی تخت می خوابید.٧٠ درصد بود            

                    از گردن به پایین قطع نخاع بود... 

دکترای حقوق داشت

حتی خانواده اش فراموشش کرده بودن

لبخند میزد. حتی از زخم بستر هم شکایت نمی کرد

یکدفعه همه ی بدنش شروع به لرزیدن کرد،حتی تخت هم

میلرزید

منم میلرزیدم

رفتم عقب

سرمو پایین انداختم

از خودم شرمنده بودم

دعوام کرد

گفت رفتم جنگیدم تا تو گریه نکنی

فدای سرت

آه کشید...

من شکستم...

10-باباش مفقودالاثر بود

گفته بودن یا سهمیه ی دانشگاه یا کمک هزینه ی خرید مسکن ،

به خاطر مادرش دانشگاه نرفته بود ...

آه کشید...

من شکستم...